مجید کمالی نژاد
کشکول
نوشته شده در تاريخ ۱۳٩٠/۸/٦ توسط مجید کمالی نژاد | نظرات ()

 ... و امّا مردم عامی !

 یکی بندد مرا بر بازوی فرزندش و دیگری آویزدم در گردن  و آن یک هم قطعه ای از من گذارد بر سردر خانه ...  همه از بهر حفظ جان و مال ، بی فهم و بی درک و تاملّی در من .

و  نالند مرا در مجلس سوگ و آنسان فراز گیرند و فرود آیند تو گویی شعر مردگان هستم  و بر سر گور مردگان بر ختم آیاتم شتاب گیرند که گویی ذکر الفاظ تهی از معنی ام و چونان وردی مقدس ..... بی هیچ توجه و تعمقی در من .

برای یمن هر مسکن مرا با آب و با آیینه به آنجا می برند گر چه هر گناه و هر تباهی در آن باشد . کنار هفت سین سفره شان در صف سیر و سماق و سرکه و سنجد به همراه صداق زن به پیش چشم داماد و عروس نقره ای دامن ، کنار هزاران معصیت در پیش چشم نامحرم  به دنبال ساز و آواز و رقص و پایکوبی شان من حاضرم  امّا برای چه ؟

 من از اینان گله دارم  اینان که نور هدایتم را نمی یابند و بیراهه می پیمایند

 

 

 

 

 

نوشته شده در تاريخ ۱۳٩٠/٦/٢٩ توسط مجید کمالی نژاد | نظرات ()

 پنج ساعت دیگر جوانی 18 ساله اعدام می شود 

به دنبال چند بوق ممتد ، برخورد آینه به آینه و سپس ناسزاگویی و پیچیدن جلوی ماشین ، نزاعی بوجود می آید که نتیجه آن تیتر اول رسانه ها می شود قتل قویترین مرد جهان

علیرضا به همراه دو دوست دیگرش که هر سه کمتر از بیست سال سن دارند متهم نزاع خیابانی منجر به قتل مرحوم روح الله داداشی هستند و او ساعاتی دیگر به عنوان قاتل به دار آویخته می شود ، امشب شب آخر زندگی علیرضاست و هیچ کس نمی داند این دقایق بر او و خانواده اش چگونه می گذرد . شاید پاسخ این باشد به هر حال او مرتکب قتل شده و خانواده مقتول هم حق قصاص دارند .

اما بهتر است ما برای خودمان ، خانواده مان و جامعه ای که در آن زندگی می کنیم بیندیشیم ! چرا و چگونه می شود که چنین اتفاقاتی روی می دهد ؟ چه کسانی چه سهم هایی در این اتفاقات دارند ؟ آیا ممکن نیست خود ما هم ناخواسته و بر اثر بی توجهی و غفلت به نوعی سهامدار این اتفاقات شویم ؟ و و و و و ؟ ؟ ؟

در این باب سوالات متعدد و پاسخ ها متنوع خواهد بود . اما یک اصل اساسی همیشه وجود دارد  و آن اینکه  غفلت از خدا دروازه جهنم است و این شیطان است که گام به گام انسان را به سوی سرازیری و سقوط در جهنم فرا میخواند . کافیست انسان دستش را از دست خدا خارج ، به خدا پشت کند و سپس برنگردد . . . . قطعاً اتفاقاتی از این دست ، محصول این غفلت ها خواهد شد .

 

نوشته شده در تاريخ ۱۳٩٠/٦/٢۳ توسط مجید کمالی نژاد | نظرات ()

 

خدا را دوست دارم بخاطر اینکه  با هر username که باشم، من را connect می کند

خدا را دوست دارم ، به خاطر این که اگر  از او بخواهم فایل گناهانم را     deleteمی کند

خدا را دوست دارم ، به خاطر این که همه چیز من را می داند ولی SEND TO ALL نمی کند

خدا را دوست دارم ، به خاطر این که اینهمه friend برای من add می کند

خدا را دوست دارم ، به خاطر این همه wallpaper که update می کند

خدا را دوست دارم ، به خاطر این که  خیلی بدم ولی من را log off نمی کند

خدا را دوست دارم ، به خاطر این که می گذارد هر جایی که می خواهم
Invisible بروم

خدا را دوست دارم ، به خاطر این که همیشه جزء friend هام می ماند و من را delete و ignore نمی کند.

خدا را دوست دارم ، به خاطر اینکه همیشه اجازه،  undo کردن را به من می دهد

خدا را دوست دارم ، به خاطر این که من را install کرده است

خدا را دوست دارم ، به خاطر این که هیچ وقت به من پیغام line busy نمی دهد

خدا را دوست دارم ، به خاطر این که اراده کنم،  ON می شود و من می توانم باهاش حرف بزنم

خدا را دوست دارم ، به خاطر این که دلش را می شکنم، اما او باز من را می بخشد و shout down ام نمی کند

خدا را دوست دارم ، به خاطر این که passwordاش را در دلم نوشته کافیه فقط به دلم سر بزنم

خدا را دوست دارم ، به خاطر این که تلفنش همیشه آنتن می دهد

خدا را دوست دارم ، به خاطر این که شماره اش همیشه در شبکه موجود است

خدا را دوست دارم ، به خاطر این که هیچ وقت پیغام no response نمی دهد

خدا را دوست دارم ، به خاطر این که هرگز گوشی اش را خاموش نمی کند

خدا را دوست دارم ، به خاطر این که هیچ وقت ویروسی نمی شود و همیشه سالم است

خدا را دوست دارم ، به خاطر این که هیچوقت نیازی نیست براش BUZZ بدهم

خدا را دوست دارم ، به خاطر این که آهنگ حرف هاش همیشه من را آرام می کند

خدا را دوست دارم ، بخاطر این که وسط حرف زدنم نمی گوید، وقت ندارم، باید بروم یا دارم با کس دیگری حرف می زنم

خدا را دوست دارم ، به خاطر این که من را برای خودم می خواهد، نه خودش

خدا را دوست دارم ، به خاطر این که همیشه وقت دارد حرف هایم را بشنود

خدا را دوست دارم ، به خاطر این که فقط وقت بی کاریش یاد من نمی افتد

خدا را دوست دارم ، به خاطر این که همیشه پیشم می ماند و من را تنها نمی گذارد، دوست داشتنش ابدی است

خدا را دوست دارم ، به خاطر این که می توانم احساسم را راحت به او بگویم

خدا را دوست دارم ، به خاطر این که به من می گوید دوستم دارد و دوست داشتنش اش را مخفی نمی کند

خدا را دوست دارم ، به خاطر این که تنها کسی است که می توانی جلوش بدون اینکه خجالت بکشی گریه کنی، و بگویی دلت براش تنگ شده

خدا را دوست دارم ، به خاطر این که ، می گذارد دوستش داشته باشم ، وقتی می دانم لیاقت آنرا ندارم

و از من می پذیرد که بگویم : خدا دوستت دارم .

نوشته شده در تاريخ ۱۳٩٠/٤/۱٦ توسط مجید کمالی نژاد | نظرات ()

سـبــیـــــــل

سبیل در فرهنگ ایران جایگاه خاصی داشته و شاید در بعضی اقوام ،هنوز هم آن جایگاه را تا حدودی داشته باشد ، اهمیت سبیل در تاریخ ما جالب و خواندنیست :

در ویکی پدیا در تاریخچه سبیل گفته شده :  اگر چه اصلاح صورت، ممکن است به دوران نوسنگی بازگردد، ولی قدیمی‌ترین سندی که بر داشتن سبیل به تنهایی دلالت می‌کند، تصویری از یک سوارکار ایرانی مربوط به ۳۰۰ سال قبل از میلاد مسیح و بر روی فرش پازیریک است.

 

  نقش سوار کار ایرانی روی فرش پازیریک               

 

در نقش برجسته‌های باستانی ایران، مادها و پارس‌ها با ریش تصویر شده‌اند و تراشیدن ریش و سبیل برای مردان و همچنین بریدن گیسوی زنان فقط به عنوان یک تنبیه و مجازات انجام می‌شده‌است. با کاهش اهمیت ریش در دوران ساسانیان، سبیل از ارج و رونق برخوردار گردید. با حمله اعراب به ایران، مجددا مردان به رسم عربان به گذاشتن ریش روی آوردند. در دوره مغول‌ها، ریش موقتا اعتبار خود را از دست داد و سبیل چنگیزی مد شد.

در دوره صفویان، شاه اسماعیل یکم به داشتن سبیل‌های دراز مفتخر بوده و با نمایش آنها، قدرت نمایی می‌نموده‌است. شاه عباس کبیر نیز از ریش دل خوشی نداشت و بر اساس فرمانی که ابتدا به دربار ابلاغ و سپس عمومی شد، همه مردان از جمله روحانیون مکلف به تراشیدن ریش خود شدند. شاعری درباری ماده تاریخ این فرمان را به این شکل به نظم درآورده‌است.

تراشیدم چو موی ریش از بیخ

 

«تراش مویم» آمد سال تاریخ

که بر این اساس، سال این ریش تراشی (تراش مویم به حساب ابجد) ۹۹۷ محاسبه می‌شود. سال عمومی شدن این حکم ۱۰۰۷ بوده‌است. علاقه شاه عباس به سبیل گذاشتن مردان به حدی بود که حقوق و دستمزد سپاهیان، به طول ریش آنان مرتبط شد. بدین ترتیب، سبیل‌های بلند و ازبناگوش آویخته رونق یافت. گاه اضافه حقوق سبیل به مردم ولایتی حواله می‌شد و همین حواله موجب شد اصطلاح «باج سبیل» شکل بگیرد.

اگرچه در دوره افشاریه و زندیه، پادشاهان ایران ریش داشته‌اند، ولی در دوره قاجار سبیل مجددا اهمیت خود را بازیافت. در دوره سلطنت ناصرالدینشاه و حکومت کامران میرزا بر تهران، عساکر تهران سبیل‌هایی به اشکال مختلف داشتند.[۹] با کاسته شدن اهمیت سبیل، برخی پادشاهان معاصر مانند احمدشاه و محمدرضا پهلوی ریش و یا سبیل نداشتد.

نا گفته نماند سبیل در برخی نقاط جهان مثل هندوستان هم مورد توجه بوده ؛ سبیل هیتلر ، سبیل استالین ، سبیل چنگیز و سبیل داگلاسی (منسوب به داگلاس فیربنکس نخستین بازیگر نقش زورو) نمونه هایی از سبیل های معروف و فرا مرزی است .

آری همانطور که ملاحظه فرمودید در طول تاریخ ، گاه ریش و سبیل انبوه ، گاه فقط سبیل و در دوره پهلوی دوم نفی هر دو ،  مورد توجه صاحبان قدرت بوده و مردم هر عصر هم متاثر از ایشان بوده اند ! اما اهمیت سبیل در فرهنگ فعلی ما به دوره قاجار مربوط می شود و ضرب المثل های رایج که نشانگر اهمیت و جایگاه سبیل بوده در ذیل تقدیمتان می گردد :

سبیل چرب کردن : در دوره قاجاریه که سبیل را پر پشت و متراکم می کردند صاحبان سبیل به قدر توانایی و استطاعت مالی هر روز سبیلشان را  با روغن مخصوصی جلا و مالش می دادند تا هم شفاف شود و هم به علت چربی و چسبندگی از زیر بینی و لب بالا به سوی بناگوش متمایل شود. رعایت نظافت و جلا و شفافیت سبیل واقعاً کاری پر زحمت و پرهزینه  بود  و تقبل این هزینه از طرف دیگری یک هدیه بوده و حال کنایه از رشوه است .

سبیل کسی را دود دادن:  کنایه از کیفر دادن و تنبیه کردن توام با تحقیر

سبیل تا سبیل نشسته بودند : وقتی شاهزادگان قاجار خدمت بابا شاه می رسیدند و کنار هم  با سبیل های پر پشت و تا بنا گوش رسیده می نشستند ، این سبیل ها که در پس هر کدام صاحب قدرتی قرار داشت ، دل سایرین را به لرزه در می آورد.

از سبیلش خون می چکد : وقتی میر غضب سر ی را از تن جدا می کرد از خون آن بخت بر گشته به سیبیلش می زد در حدی که از سبیلش بچکد تا ضمن اینکه خوفناکتر می شود پاداشی هم از پادشاه بگیرد.

پول بده رو سبیل شاه نقاره بزن :  کنایه از قدرت پول است که بر قدرت سبیل ، آن هم سبیل شاه که نماد قدرت بود غلبه می یابد.

اما سبیل در بین پهلوانان هم جایگاه خودش را داشت و نشانه مروت و مردانگی بود ، خاستگاه  سبیل به سبیل صحبت کردن ( کنایه از مثل دو مرد نشستن و رو در رو حرف زدن ) از همین جا بوده و یا سبیل گرو گذاشتن ( یعنی یک تار سبیل از چک و سفته و رهن  امروزه ضمانت اجرایی بیشتری داشته ) حکایت قول و عهدی استوار ومحکم بوده است .

در رابطه با سبیل گرو گذاشتن یکی از وکلای قدیمی خاطره جالبی دارد که ذکرش خالی از لطف نیست ، نقل می کرد : تازه پروانه وکالتم را گرقته بودم و داشتم تابلو دفتر وکالتم را نصب می کردم ، آقایی که رد می شد و لباس کردی و سبیل پهنی داشت گفت این تابلو چیست گفتم تابلو وکالت است و من وکیلم .... گفت برادرم بر اثر  یک نزاع دسته جمعی متهم  به قتل دو نفر شده و الان در  زندان است  و دختر کوچکی دارد اگر وکالت او را بگیری و نجاتش دهی کار بزرگی برای ما کرده ای ... به اتفاقش به ملاقات متهم رفتیم ، هیکل درشت و سبیل خیلی پهنی داشت ، گفت من مرتکب قتل نشده ام و بیگناهم از مردن نمی ترسم فقط نگران دختر کوچکم بعد مرگم هستم پولی هم ندارم برای وکالت بدهم ... من محض رضای خدا وکالتش را بر عهده گرفتم و آخر الامر حکمش 20 سال زندان شد ، 7 یا 8 سال از این قصه گذشت که یک روز دیدم همان شخص وارد دفترم شد ..... و گفت به خاطر حسن اخلاق ، ما بقی دوران محکومیتش بخشوده شده و بعد به من گفت لطف تو را جبران خواهم کرد و قرآنی خواست به او دادم ، آن را بوسید و آیاتی تلاوت کرد بعد تار مویی از سبیلش کند و در لای آن قرآن گذاشت و گفت این گرو حرفم باشد و خداحافظی کرد و رفت ، 7 یا 8 سال دیگر گذشت ، دیدم چهل و هفت تومان و شش ریال از شهرستان برایم حواله شده و بعد مدتی همان شخص آمد و گفت من به تو گفته بودم فقط نگران دخترم هستم ، او را شوهر دادم و از پولی که برای ازدواجش جمع کرده بودم چهل و هفت تومان و شش ریال مانده بود که آن را برای جبرانی که به شما گفته بودم و سبیلم را گرو گذاشته بودم خدمتتان فرستادم و بعد رفت از لای همان قرآن تار سبیلش را برداشت و من از این جهت هم متعجب بودم که چطور در تمام این سالها این تار مو آنجا مانده است .

حالا بماند یک عده هم با جعل آن سبیل ها ی مردانه نامردی کردند همانطور که یک عده هم ریش را جعل و از آن  کلاهـــبرداری کردند و می کنند اما آنچه در نظر خدا و خلقش می ماند خوی مردانگی ست و گرنه سبیل را گربه و ریش را بز هم دارد . من و شما خیلی ها  را می شناسیم که ریششان را می زنند ولی  ریشه شان را حفظ می کنند نمونه اش آقای موسوی که دکترای حقوق هم دارد و در مسجد محل مان چقدر زیبا و علمی تفسیر قرآن می گوید .... آری مهمتر از داشتن یا نداشتن ریش و سبیل این است انسان بودن یا انسان نبودن و ....

نوشته شده در تاريخ ۱۳٩٠/٤/٦ توسط مجید کمالی نژاد | نظرات ()

1- جوانی که به عنوان بازرس به مدرسه ای رفته بود برای سنجش آموخته های دانش آموزان در کلاس حاضر و از دانش آموزی سوال می کند : در خیبر را چه کسی کنده است ؟ دانش آموز می گوید آقا به خدا من نکندم ! بازرس جوان  از دانش آموز دیگری سوال می کند او هم چنین جوابی می دهد ، دانش آموزان دیگر هم به همین ترتیب . بازرس با ناراحتی به معلّم ایشان می گوید آقا این چه وضعی است ؟ معلّم می گوید ، نه ، من هم تایید می کنم  کار بچه های این کلاس نیست اینها خیلی بچه های خوبی هستند ! ! جناب بازرس با ناراحتی نزد مدیر مدرسه می رود و موضوع را می گوید ، مدیر در جواب او می گوید خوب پول در چقدر بوده من می دهم شما بیشتر از این موضوع را حساس نکنید ! بازرس جوان که از این پاسخ ها بسیار ناراحت شده بود گفت باید در این مدرسه را گل گرفت  و یکراست به دفتر رئیس آموزش و پرورش منطقه می رود و موضوع را به تفصیل و با اظهار تاسف بسیار گزارش می کند ، رئیس می گوید ای آقا مگر یک در چقدر ارزش دارد که شما این همه پی آن را می گیرید ؟ .......   و  بالاخره  بازرس پی گیر و خستگی ناپذیر قصه ما متوجه می شود اشکال اصلی در جای دیگریست ، عدم انتقال درست مفاهیم در سیستم آموزشی رسمی ( و غیر رسمی ) و ...

2 - معمار پیری مناری می ساخت ، وقتی کار تمام شد و منار به پایان رسید یک شخص پیدا شد و از معمار ایراد گرفت که این منار کج است ، معمار یک نگاه عمیقی به او کرد و به شاگردش گفت بالای منار بر و این طناب را به بالای منار ببند و سر دیگر طناب را بینداز پایین ، شاگرد این کار را کرد . معمار سر طناب را گرفت و به سمت خودش کشید و به آن شخص گفت راست شد ؟ شخص کمی خودش را عقب جلو برد چشمهایش را دقیق کرد و بعد گفت یک کم دیگر بکشید خوب خوب کافیه ! معمار با لبخندی از او تشکر کرد و او هم با چهره ای از خود متشکر در حالیکه سرش را تکان می داد رفت . شاگرد با اعتراض به معمار گفت این چه کاری بود اصلاً مگر منار با این طناب کشی کج یا راست می شود . معمار پیر می گوید اگر این کار را نمی کردم یک عمر او می خواست بگوید این منار کج است و نظر دیگران را هم با خود هم سو می کرد .......  

نتیجه : شاید خیلی نتیجه ها بشود گرفت که آن را به عهده خوانندگان محترم می گذارم و شاید هم انتقاداتی به طرح این موضوع شود ، امّا ضمن احترام کامل به دانش آموزان و معلّمین و کل اهالی محترم آموزش و پرورش و همچنین معماران و کارگرانشان و همچنین جوانان و پیران و دیگران . در این دو داستان یا طنز فقط دو نوع نحوه برخورد با بعضی آدم ها یا بعضی مسئولین و روءسا با ویژگی های خاٌص که ممکن است ما با ایشان مواجه شویم مطرح شده است ... 

شاید گاهی شیوه های رسمی ،شاید گاهی شیوه های نامتعارف ، شاید گاهی همانند شیوه های بهلول ..... بسته به موقعیت و شرایط جواب بهتری بدهد تجربه نشان داده یک شیوه در همه شرایط و موقعیت ها همواره نتیجه مطلوب نمی دهد و در این باب در دانش مدیریت نظریه مدیریت اقتضایی مطرح شده است . نظریه پردازان مدیریت اقتضایی  روش اصول گرایی ( یعنی اصول مدیریت در تمام جهان یکسان است ) را نفی میکنند و معتقدند انچه مدیر در اجرا انجام میدهد تابع شرایط است ، یعنی مدیران وظیفه دارند برای هر موقعیت خاص ، یک تکنیک و روش مشخصی که به اثبات رسیده است را انتخاب کنند بنابر این در این نظریه ، مطلوب بودن شیوه های مدیریت بستگی به موقعیت دارد و شیوه ای که در یک موقعیت مطلوب است ممکن است در موقعیت دیگری نامطلوب باشد .

شاید این مطلبی ساده ولی مهم است که بدانیم اتخاذ روشی متناسب با موقعیت و شرایط خاص می تواند از کلید های موفقیت باشد فقط باید موقعیت را خوب شناخت و نقش لازم آن را بخوبی درک و صحیح اجرا کرد . و سادگی و قشری نگریست که این تغییر روش ها را مخالف درستی و صداقت بدانیم . در زندگی شخصی هم گاه باید به شوخی مطلبی را به فرزندمان تفهیم کنیم گاهی با منطق و استدلال و یک موقع هم شاید با یک تشر پدرانه .

موفق باشید

نوشته شده در تاريخ ۱۳٩٠/۳/٢۸ توسط مجید کمالی نژاد | نظرات ()

دو نفر به محضر شخصی بزرگ می روند تا به اختلاف میان آنها رسیدگی کند و می گویند دو نفر شاکى هستیم که یکى از ما بر دیگرى تعدّى کرده ، اکنون در میان ما به حق داورى کن و ستم روا مدار، و ما را به راه راست هدایت فرما.
یکی از آنها می گوید : این برادر من است نود و نه میش دارد، و من یکى بیش ندارم، امّا او اصرار مى‏کند که این یکى را هم به من واگذار ! و از نظر سخن بر من غلبه کرده است.
آن شخص بزرگ  گفت: مسلماً او با درخواست یک میش تو براى افزودن آن به میش هایش بر تو ستم کرده ، و بسیارى از دوستان به یکدیگر ستم مى‏کنند مگر آنها که ایمان آورده‏اند و عمل صالح دارند، اما عده آنان کم است!

اما آن شخص بزرگ که داود نبی بوده متوجه می شود در یک آزمون الهی اشتباه بزرگی کرده و از خدا طلب بخشش می کند . ( این داستان در آیات 21 تا 25 سوره ص  آمده که خوب است با تفسیر آن مطالعه شود ) .

امّا اشتباه حضرت داود چه بود که توبه کرد ؟                                                    حضرت داود اطّلاعات و مهارت فراوانى در امر قضا داشت، و خدا مى‏خواست او را آزمایش کند، لذا یک  شرائط غیر عادى ( که در آیات قبلی  آمده ) براى او پیش آورد، او گرفتار دستپاچگى و عجله شد، و پیش از آنکه از طرف مقابل توضیحى بخواهد داورى کرد . در واقع بدون شنیدن صحبت دو طرف قضاوت کرد .

آری قضاوت امری بسیار مهم است که بسیاری از ما به راحتی و بدون رعایت جوانب آن بطور روزمره در مورد اطرافیان ، همکاران ، فامیل  ، دوستان و .... انجام می دهیم و فقط بعضی وقت ها متوجه می شویم زود و نابجا قضاوت کرده ایم . راستی هیچ اندیشیده ایم چرا خداوند که آگاه به آشکار و نهان است و هیچ چیز از اعمال و نیات بر او پنهان نیست در قیامت از بندگانش سوال می کند ؟ و حق دفاع و پاسخگویی را برای بندگان گناهکارش قائل است ؟ ولی چرا ما که خیلی از زوایای موضوعی را نمی دانیم ، خود را بی نیاز از تحقیق بیشتر و سوال می دانیم !!

نوشته شده در تاريخ ۱۳٩٠/۳/٢٤ توسط مجید کمالی نژاد | نظرات ()

در زمان های قدیم که وسایل حمل و نقل امروزی نبود و  مردم مسافرت خود را با چهارپایان انجام  می دادند ، سفر حج ماهها طول می کشید و حاجی مجبور بود علاوه بر پیش بینی و تامین مایحتاج اهل و عیال خود ، سرکشی و رفع مشکلات احتمالی خانواده اش را هم به فامیل و امینی بسپارد .

این داستان واقعی و مربوط به آن سالهاست که یادم نیست آن را در کدام کتاب خوانده ام به هر حال تقدیم حضورتان می کنم :

شخصی از اهالی خراسان که قصد سفر حج داشت نزد دوست خود که در نزد عموم مردم بسیار امین و معتبر بود می رود و می گوید من عازم حج هستم و تمام مایحتاج خانواده ام را هم تا برگردم تامین کرده ام چون شما دوست من و امین تمام مردم این شهر هستید و من به شما کاملاً اعتماد دارم از شما تقاضا دارم  هر از گاهی به خانواده ام سرکشی کنید و اگر مشکلی داشتند برطرف کنید . شخص که به درستکاری شهره شهر بود قبول می کند و حسب وظیفه ای که پذیرفته بود هر از گاهی با چشم و دل پاک به خانواده دوستش سرکشی می کرد . تا اینکه یک روز ناخواسته همسر آن شخص را در خانه اش با وضعیتی نامناسب می بیند و شیطان او را به شدت وسوسه به انجام خیانت به ناموس دوستش می کند امّا او در آن موقعیت بر وسوسه شیطان غالب و از خانه خارج می شود امّا شیطان دست بردار نبود ، مرد به حرم امام رضا (ع) می رود و از خدا کمک می خواهد تا  آبروی چندین و چندساله اش  را حفظ کند . شب در خواب امام رضا (ع) را می بیند که به او می فرماید : تو به شهر ری ، فلان محله و نزد فلان شخص برو ، او به تو میگوید بر این مشکل چگونه فائق شوی . مرد عازم ری می شود وقتی به ری می رسد نشانی آن محل را می پرسد مردم با تعجب به او نگاه میکنند و بدون پاسخ می روند و او از این رفتار مردم متعجب می ماند ، بالاخره یک نفر به او می گوید شما آدم مسلمان و درستکاری به نظر می رسید آنجا محل خوبی نیست  شما آنجا با چه کسی کار دارید ؟ می گوید با فلانی ، شخص با تعجب بیشتر می پرسد فلانی؟!  او شرابخوار و لواط کار است شما آدم موجّه با او چکار داری ؟!  آن مرد خراسانی پیش خود می گوید پس چرا امام رضا (ع) نشانی این فرد این چنینی را به من داده ؟! به هر حال آدرس را می گیرد و می رود و آن شخص را هم پیدا می کند . مرد خراسانی از او می پرسد من برای سوال و حل مشکلی اینجا آمده ام ؛ امّا چند سوال بعدی برایم پیش آمد که ابتدا می خواهم جواب آنها را بدانم ، اوّل اینکه شما چرا در این محل که بد نام است زندگی میکنی؟ شخص در جوابش می گوید اینجا محل مسلمانان و محل خوبی بود و من در همین خانه به دنیا آمدم و این خانه آبا و اجدادی من است من به این محل نیامدم بلکه بقیه اهالی خانه هایشان را به ساکنین فعلی فروختند و از اینجا رفتند . مرد خراسانی می پرسد این پسر کیست که نزد توست ؟ می گوید برادرم مرحوم شده و این فرزند اوست که نزد من است . می پرسد آن جام شراب چیست ؟ می گو ید آنچه دیگران فکر می کنند نیست و این شربت است می توانی از بویش هم متوجه شوی . مرد خراسانی می گوید خوب تو که آدم درستکاری و مومنی هستی ( که امام رضا مرا نزد تو فرستاده ) بیرون بیا از این محل و ایمانت را به مردم نشان بده . آن مرد در پاسخ می گوید اگر مردم به من این گونه اعتماد کنند آنگاه که به مکه بروند اهل و عیالشان را به من خواهند سپرد و  وسوسه  خیانت به سراغ من خواهد آمد. مرد خراسانی که جواب سوال نپرسیده خود را گرفته بود  می فهمد فقط عبادت خالصانه است که می تواند انسان را نجات دهد ....... 

 

 

نوشته شده در تاريخ ۱۳٩٠/۳/٢٢ توسط مجید کمالی نژاد | نظرات ()

می خواستم به دنیا بیایم، در زایشگاه عمومی، پدر بزرگم به مادرم گفت: فقط بیمارستان خصوصی.
مادرم گفت: چرا؟... گفت: مردم چه می گویند؟

می خواستم به مدرسه بروم، مدرسه ی سر کوچه ی مان. مادرم گفت: فقط مدرسه ی غیر انتفاعی!
پدرم گفت: چرا؟...مادرم گفت: مردم چه می گویند؟

به رشته ی انسانی علاقه داشتم. پدرم گفت: فقط ریاضی
گفتم: چرا؟...گفت: مردم چه می گویند؟

با دختری روستایی می خواستم ازدواج کنم. خواهرم گفت: مگر من بمیرم.
گفتم: چرا؟...گفت: مردم چه می گویند؟

می خواستم پول مراسم عروسی را سرمایه ی زندگی ام کنم. پدر و مادرم گفتند: مگر از روی نعش ما رد شوی.
گفتم: چرا؟...گفتند: مردم چه می گویند؟

می خواستم به اندازه ی جیبم خانه ای در پایین شهر اجاره کنم. مادرم گفت: وای بر من.
گفتم: چرا؟...گفت: مردم چه می گویند؟

اولین مهمانی بعد از عروسیمان بود. می خواستم ساده باشد و صمیمی. همسرم گفت: شکست، به همین زودی؟!
گفتم: چرا؟... گفت: مردم چه می گویند؟

می خواستم یک ماشین مدل پایین بخرم، در حد وسعم، تا عصای دستم باشد. زنم گفت: خدا مرگم دهد.
گفتم: چرا؟... گفت: مردم چه می گویند؟

بچه ام می خواست به دنیا بیاید، در زایشگاه عمومی. پدرم گفت: فقط بیمارستان خصوصی.
گفتم: چرا؟... گفت: مردم چه می گویند؟

می خواستم بمیرم. بر سر قبرم بحث شد. پسرم گفت: پایین قبرستان. زنم جیغ کشید.
دخترم گفت: چه شده؟... گفت: مردم چه می گویند؟

مُردم، برادرم برای مراسم ترحیمم مسجد ساده ای در نظر گرفت.
خواهرم اشک ریخت و گفت: مردم چه می گویند؟

از طرف قبرستان سنگ قبر ساده ای بر سر مزارم گذاشتند.
اما برادرم گفت: مردم چه می گویند؟

خودش سنگ قبری برایم سفارش داد که عکسم را رویش حک کردند.
حالا من در اینجا در حفره ای تنگ خانه کرده ام و تمام سرمایه ام برای ادامه ی زندگی جمله ای بیش نیست: مردم چه می گویند؟

مردمی که عمری نگران حرفهایشان بودم، لحظه ای نگران من نیستند!


نقل از  حسین ماورا 

نوشته شده در تاريخ ۱۳٩٠/٢/٢۸ توسط مجید کمالی نژاد | نظرات ()

 

کودکی که آماده تولد بود، نزد خدا رفت و از او پرسید:« می گویند فردا شما مرا به زمین می فرستید؛ اما من به این کوچکی و بدون هیچ کمکی چگونه می توانم برای زندگی به آنجا بروم؟»

خداوند پاسخ داد :« از میان بسیاری از فرشتگان، من یکی را برای تو در نظر گرفته ام. او در کنار توست و از تو نگهداری خواهد کرد.»

اما کودک هنوز مطمئن نبود که می خواهد برود یا نه.

- اینجا در بهشت، من هیچ کاری جز خندیدن و آواز خواندن ندارم و این ها برای شادی من کافی است.

خداوند لبخند زد :« فرشته تو برایت آواز خواهد خواند و هر روز به تو لبخند خواهد زد. تو عشق او را احساس خواهی کرد و شاد خواهی بود.»

کودک ادامه داد:« من چه طور می توانم بفهمم مردم چه می گویند وقتی زبان آنها را نمی دانم؟»

 خداوند او را نوازش کرد و گفت:« فرشته تو، زیباترین و شیرین ترین واژه هایی را که ممکن است بشنوی، در گوش تو زمزمه خواهد کرد و با دقت و صبوری به تو یاد خواهد داد که چگونه صحبت کنی.»

 کودک با ناراحتی گفت:« وقتی می خواهم با شما صحبت کنم، چه کنم؟»

خداوند برای این سؤال هم پاسخی داشت :« فرشته ات دستهایت را کنار هم می گذارد و به تو یاد می دهد که چگونه دعا کنی.»

کودک سرش را برگرداند و پرسید:« شنیده ام که در زمین انسان های بدی هم زندگی می کنند. چه کسی از من محافظت خواهد کرد؟»

 - فرشته ات از تو محافظت خواهد کرد، حتی اگر به قیمت جانش تمام شود.

 کودک با نگرانی ادامه داد :« امات من همیشه به این دلیل که دیگر نمی توانم شما را ببینم ناراحت خواهم بود.»

خداوند لبخند زد و گفت:« فرشته ات همیشه درباره من با تو صحبت خواهد کرد و به تو راه بازگشت نزد مرا خواهد آموخت؛ گرچه من همواره کنار تو خواهم بود.»

در آن هنگام بهشت آرام بود، اما صداهایی از زمین شنیده می شد. کودک می دانست که باید به زودی سفرش را آغاز کند. او به آرامی یک سؤال از دیگر از خداوند پرسید :« خدایا اگر باید همین حالا بروم، لطفاً نام فرشته ام را به من بگویید.»

 خداوند شانه او را نوازش کرد و پاسخ داد :« نام فرشته ات اهمیتی ندارد و به راحتی می توانی او را مادر صدا کنی.»

نوشته شده در تاريخ ۱۳٩٠/٢/۱۸ توسط مجید کمالی نژاد | نظرات ()

استاد مرحوم مهدی سهیلی در تاریخ  29 / 3 / 1351 این شعر را سروده ودر کتاب طلوع محمّد به چاپ رسانده است . ارزش این شعر ماندگار در گذشت ایام و گردش روزگار نمایان تر  از قبل شده و نشر آن در بین جوانان ( خصوصاً درعصر حاضر ) مفید و موثر به نظر می رسد .

تقدیم حضور عزیزتان میگردد :

سخنی در پرده

دخترم! با تو سخن میگویم

گوش کن، با تو سخن میگویم :

زندگی در نگهم گلزاریست

و تو با قامت چون نیلوفر ـ

شاخه پر گل این گلزاری

من در اندام تو یک خرمن گل می بینم

گل گیسو ـ گل لبها ـ گل لبخند شباب

من به چشمان تو گلهای فراوان دیدم

گل تقوا ـ

گل عفت ـ

گل صد رنگ امید

گل فردای بزرگ

گل دنیای سپید

***

میخرامی و تو را مینگرم

چشم تو آینه روشن دنیای منست

تو همان خرد نهالی که چنین بالیدی

راست، چون شاخه سر سبز و برومند شدی

همچو پر غنچه درختی، همه لبخند شدی

دیده بگشای و در اندیشه گلچینان باش

همه گلچین گل امروزند

همه هستی سوزند

***

کس بفردای گل باغ نمیاندیشد

آنکه گرد همه گلها بهوس میچرخد ـ

بلبل عاشق نیست ـ

بلکه گلچین سیه کرداریست ـ

که سراسیمه دود در پی گلهای لطیف ـ

تا یکی لحظه بچنگ آرد و ریزد بر خاک

دست او دشمن باغ است و نگاهش ناپاک

تو گل شادابی

به ره باد، مرو

غافل از باغ مشو

***

ای گل صد پر من!

با تو در پرده سخن میگویم :

گل چو پژمرده شود جای ندارد در باغ

گل پژمرده نخندد بر شاخ

کس نگیرد ز گل مرده سراغ

***

 دخترم! با تو سخن میگویم:

عشق دیدار تو بر گردن من زنجیریست

و تو چون قطعه الماس درشتی کمیاب

« گردن آویز » بر این زنجیری

تا نگهبان تو باشم ز « حرامی » هر شب

خواب بر دیده من هست حرام

بر خود از رنج به پیچم همه روز

دیده از خواب بپوشم همه شام

***

دخترم، گوهر من !

گوهرم، دختر من !

تو که تک گوهر دنیای منی

دل بلبخند « حرامی » مسپار

« دزد » را « دوست » مخوان

چشم امید بر ابلیس مدار

***

دیو خویان پلیدای که سلیمان رویند

همه گوهر شکنند

« دیو » کی ارزش گوهر داند ؟

نه خردمند بود ـ

آنکه اهریمن را ـ

از سر جهل، سلیمان خواند

***

دخترم ـ ای همه هستی من !

تو چراغی، تو چراغ همه شبهای منی

به ره باد مرو

تو گلی، دسته گل صد رنگی

پیش گلچین منشین

تو یکی گوهر تابنده بی مانندی

خویش را خوار مبین

***

آری ای دخترکم، ای به سراپا الماس

از « حرامی » بهراس

قیمت خودمشکن

قدر خود را بشناس

قدر خود را بشناس

 

نوشته شده در تاريخ ۱۳٩٠/٢/۱٢ توسط مجید کمالی نژاد | نظرات ()

 دیروز شیطان را دیدم !

در حوالی میدان بساطش را پهن کرده بود و فریب می فروخت .

مردم دورش جمع شده‌ بودند ،‌ هیاهو می‌کردند و هول میزدند و بیشتر میخواستند .

توی بساطش همه چیز بود .

غرور ، حرص ،‌ دروغ ،‌ خیانت ،‌ جاه‌طلبی ...

هر کسی چیزی می خرید و در ازایش چیزی می داد .

بعضی ها تکه‌ای از قلبشان را می دادند و بعضی‌ پاره‌ای از روحشان را ...

بعضی ها ایمانشان را می دادند و بعضی آزادگیشان را ...

شیطان می خندید و دهانش بوی گند جهنم می داد ... حالم را به هم می زد .

دلم می خواست همه نفرتم را توی صورتش تف کنم .

انگار ذهنم را خواند . موذیانه خندید و گفت :

من کاری با کسی ندارم ، ‌فقط گوشه‌ای بساطم را پهن کرده‌ام و آرام نجوا میکنم .

نه قیل و قال می کنم و نه کسی را مجبور می کنم چیزی از من بخرد .

می‌بینی ! آدم‌ها خودشان دور من جمع شده‌اند .

جوابش را ندادم . آن وقت سرش را نزدیک‌تر آورد و گفت‌ : البته تو با اینها فرق می کنی .

تو زیرکی و مومن . تو ایمان داری و ایمان ، آدم را نجات میدهد .

اینها ساده‌اند و گرسنه . به جای هر چیزی فریب می خورند .

از شیطان بدم می‌آمد . حرف‌هایش اما شیرین بود .

گذاشتم که حرف بزند و او هی گفت و گفت و گفت .

ساعت‌ها کنار بساطش نشستم تا این که چشمم به جعبه‌ای پر از عبادت

افتاد که لا به لای چیز‌های دیگر بود .

دور از چشم شیطان آن را برداشتم و توی جیبم گذاشتم .

با خودم گفتم : بگذار یک بار هم که شده کسی ، چیزی از شیطان بدزدد .

بگذار یک بار هم او فریب بخورد .

به خانه آمدم و در کوچک جعبه عبادت را باز کردم .

ولی آن اما جز غرور چیزی نبود ...

جعبه عبادت از دستم افتاد و غرور توی اتاق ریخت .

فریب خورده بودم ...

دستم را روی قلبم گذاشتم ،‌نبود !

فهمیدم که آن را کنار بساط شیطان جا گذاشته‌ام .

تمام راه را دویدم . تمام راه لعنتش کردم . تمام راه خدا خدا کردم .

می خواستم یقه نامردش را بگیرم ،‌ عبادت دروغی‌اش را توی سرش بکوبم و قلبم را پس بگیرم .

به میدان رسیدم ، شیطان اما نبود ...

آنگاه همانجا نشستم و های های گریه کردم ...

اشک‌هایم که تمام شد ،‌ بلند شدم .

بلند شدم تا بی دلی ام را با خود ببرم که صدایی شنیدم ...

صدای قلبم بود ...

همانجا بی‌اختیار به سجده افتادم و زمین را بوسیدم به شکرانه قلبی که پیدا شده بود ...

                                                                                                                                                                                                                                                                             

عرفان نظر آهاری

نوشته شده در تاريخ ۱۳٩٠/٢/۱ توسط مجید کمالی نژاد | نظرات ()

آرامش ، آرامش را همه می خواهند و هر کس به طریقی در جستجوی آن است ، شاید خیلی آن را در پول و دارایی تصور و جستجو کنند ، به نظر می رسد آنها آسایش را با آرامش اشتباه گرفته اند .

 عده ای با ریلکسیشن و تمرین هایی از این نوع ، گروهی با موسیقی ، گروهی دیگر با رفتن به آغوش طبیعت و گروهی با تکرار جملات مثبت و انرژی بخش .... که البته تماماً مفید و موثرند ، ولی تمام اینها به نظر موقتی میرسند و آرامش کامل و واقعی به دست نمی دهند . 

و افسوس که یک عده هم با روشهای غیر متعارف برای رسیدن به آرامش به کج راهه میروند .

اما آرامش در همین نزدیکیست و رسیدن به آن خیلی سخت نیست  کافیست دستمان را به دست مهربانش بگذاریم " فطره دریاست اگر که با دریاست ورنه قطره ، قطره و دریا ، دریاست . آری دل به یاد پروردگار مهربان آرام می گیرد ( الذین آمنو و تطمئن قلوبهم بذکرالله  الا بذکرالله تطمئن القلوب  سوره رعد آیه28) و از آن سو اگر کسی از یاد خدا دوری کند زندگی بر او سخت و دشوار میشود ( وَمَنْ أَعْرَضَ عَن ذِکْرِی فَإِنَّ لَهُ مَعِیشَةً ضَنکًا ... سوره طه آیه 124 ) .

 

 

نوشته شده در تاريخ ۱۳٩٠/۱/٢٥ توسط مجید کمالی نژاد | نظرات ()

مطلبی که خدمتتان تقدیم می گردد به منظور  افزایش اطلاعات عمومی تهیه و تقدیم حضورتان می گردد . قطعاً داشتن اطلاعات پایه راجع به مباحثی از این قبیل که در عصر ما بسیار جدی است مهم می باشد ، در عین حال نیازی نیست که با بخش های پزشکی این مطلب خیلی درگیر شویم .  ضمن تشکر از استاد محترم سرکار خانم ندا مفاخری تقدیم حضورتان می گردد

اغلب سلول‌های بدن انسان عملا قادر به تقسیم نیستند و بسیاری از زمان تولد تا مرگ شخص بدون تقسیم شدن حضور دارند .البته بعضی بافتهای بدن نظیر خون، پوست و لوله گوارش دارای چرخه بازسازی سریعی هستند و در هر روز ممکن است چندین سلول جدید بسازند. به عنوان مثال یک مرد متوسط با وزن 70 کیلوگرم در هر روز 1011×2 سلول خونی می سازد. همچنین روزانه میلیونها سلول پوستی و گوارشی ساخته می شود. سلولهای بنیادی سلول‌هایی هستند که قادر به همانندسازی خود هستند و نیز می توانند طی فرایند تمایز به یک یا انواعی از سلولهای بالغ تبدیل شوند.

 مفاهیم : سلول بنیادی چیست ؟

 اغلب سلول‌های بدن انسان عملا قادر به تقسیم نیستند و بسیاری از زمان تولد تا مرگ شخص بدون تقسیم شدن حضور دارند.

به طور کلی سلول‌های بنیادی به سه دسته تقسیم می‌شوند:

سلول‌های بنیادی بزرگسال  (Adult stem cells

سلول‌های بنیادی جنیـنی    (Embryonic stem cells)

سلول‌های بنیادی بند ناف   (Umbilical cord stem cells).

سلول‌های بنیادی بزرگسال مانند همه سلولهای بنیادی دیگر دو ویژگی مشترک دارند؛ اول اینکه قادر به ساخت کپی های خود به مدت طولانی می باشند و دوم اینکه می توانند به سلولهای بالغی با خصوصیات مورفولوژیک شناخته شده و با عملکرد اختصاصی تبدیل شوند.

این سلولها قادر نیستند به همه نوع سلول تمایز پیدا کنند بلکه تنها قادرند به سلولهای بالغ همان بافتی که در آن هستند تبدیل شوند (مثلا سلولهای بنیادی مغز استخوان که به سلولهای خونی تبدیل می شوند). سلولهای بنیادی بزرگسال بسیار کم و نادر هستند به عنوان مثال از هر 10 تا 15 هزار سلول مغز استخوان تنها یک سلول از نوع سلولهای بنیادی است.  منشا و چگونگی شکل گیری این سلولها به طور دقیق مشخص نیست و فرضیات مختلفی برای آن مطرح شده است از جمله اینکه این سلولها در هنگام تمایز جدا از بقیه مانده و تمایز نیافته اند. امروزه  سلولهای بنیادی از بافتهای مختلفی از جمله خون، مغز، نخاع، لوله گوارش، پوست، عضلات و غیره جدا شده‌اند.

نام سلولهای بنیادی جنینی (رویانی) از منشا آنها یعنی رویان گرفته شده است. در واقع این سلولها از یکی از مراحل ابتدایی تشکیل و توسعه جنین بنام مرحله بلاستوسیتی گرفته می شوند. به طور اختصاصی سلولهای بنیادی جنینی از توده سلولی درونی بلاستوسیت در مرحله پیش از لانه گزینی در دیواره رحم به دست می آیند. این سلولها هم قادر به همانندسازی خود هستند و هم قادرند به انواعی از سلولهای مختلف تمایز یابند.

دسته سوم سلولهای بنیادی سلولهای بند ناف هستند که همانطور که از نامشان بر می آید از خون بند ناف در هنگام وضع حمل جدا می شوند و قابل نگهداری هستند تا در آینده در صورت لزوم برای همان بچه یا اعضای خانواده وی و یا برای شخص دیگری استفاده شوند.

امروزه محققان در حال بررسی و آزمایش امکان کاربرد سلولهای بنیادی در درمان بیماریهای مختلف می باشند. از جمله بیماریهایی را که امیدهای زیادی به درمان آنها می رود می توان به آلزایمر و پارکینسون، آسیبهای نخاعی، دیابتها‌ (از طریق جایگزین نمودن سلولهای پانکراتیک ترشح کننده انسولین)، بیماریهای کرونری قلب (با جایگزینی سلولهای ماهیچه ای قلب)، بیماریهای کبدی مثل سیروز و غیره اشاره نمود.

*دکتر رضا کاظمی اسکویی
 دستیار تخصصی بیوتکنولوژی دارویی
 دانشکده داروسازی دانشگاه علوم پزشکی مشهد

 

.......................................................................................................................

 

کاربردهای سلول‌های بنیادی:

1- کاربرد فعلی سلول‌های بنیادی

نکته بسیار مهمی که باید مورد توجه قرار گیرد آن است که در حال حاضر، تنها کاربرد بالقوه سلول‌های بنیادی، ساخت سلول‌های مختلف و تا حدی بافت است. به‌عبارت دیگر، در حال حاضر سلول‌های بنیادی (بالغ و جنینی) را صرفاً می‌توان برای ترمیم بافت‌ها و اندام‌های آسیب‌دیده استفاده کرد. در یک جمله، مهم‌ترین کاربرد فعلی سلول‌های بنیادی، در سلو‌ل‌درمانی یا Cell Therapy است و این تصور که می‌توان از سلول‌های بنیادی برای تولید اندام‌هایی مثل قلب، کبد، کلیه و غیره استفاده کرد، لااقل در شرایط فعلی اشتباه است.تولید اندام شرایط بسیار پیچیده‌ای را طلب می‌کند که در حال حاضر بشر تکنولوژی آن را در اختیار ندارد. زیرا برای این منظور، اولاً باید سلول‌ها را کشت صعودی داد؛ ثانیاً باید به سلول‌هایی که در عمق کشت سلولی قرار گرفته‌اند، غذارسانی کرد. یعنی باید کشت سلولی و غذارسانی به آن‌ها در یک مقیاس سه‌بعدی صورت گیرد، که در حال حاضر امکان آن وجود ندارد. البته شاید بتوان در سال‌های آتی به این امر نیز دست پیدا کرد.
از کاربردهای بالقوه این سلول‌ها در روش "سلول‌درمانی" می‌توان به ترمیم بافت‌های آسیب دیده بدن از جمله غضروف، کبد، ماهیچه و غیره اشاره کرد که می‌تواند دامنه کاربرد سلول‌های بنیادی را در آینده افزایش دهد.

2- کاربرد‌های قریب‌الوقوع و مورد انتظار سلول‌های بنیادی در علوم پزشکی

هر چند استفاده از سلول‌های بنیادی، در مراحل اولیه خود به سر می‌برد، اما متخصصان معتقدند در آینده‌ای نه‌چندان دور، این سلول‌ها کاربردهای وسیعی در علم پزشکی خواهند داشت. با این اعتقاد، هم‌اکنون در اقصی نقاط جهان تحقیقات وسیعی در خصوص استفاده از سلول‌های بنیادی برای تأمین سلامت انسان در حال انجام است. در ذیل به چند نمونه از کاربردهای نزدیک به حصول سلول‌های بنیادی اشاره می‌شود:

2-1- ترمیم بافت‌های آسیب‌دیده قلب

2-2- ترمیم بافت‌های استخوانی

2-3- درمان بیماری‌ها و ضایعات عصبی

۲-4- ترمیم سوختگی‌ها و ضایعات پوستی

۲-5- ترمیم لوزالمعده (پانکراس) و ترشح انسولین

۲-6- آزمون تأثیر داروهای جدید

۲-7- استفاده از سلول‌های بنیادی بالغ برای طب پیوند

2-8- تلاش برای تولید سلول‌های یونیورسال

 ۲-۹-کاربردسلول‌های بنیادی جنینی برای تولید ساده‌تر حیوانات تراریخته

2-10- استفاده از سلول‌های بنیادی جنینی برای تولید اسپرم و تخمک

 

نوشته شده در تاريخ ۱۳٩٠/۱/٢۳ توسط مجید کمالی نژاد | نظرات ()

کلمه( امام) به معنای رهبر و زمامدار به صورت مفرد و جمع 12 بار در قرآن امده است.که مطابق است با روایات پیامبر(ص) مبنی بر اینکه تعداد امامان بعد از ایشان 12 نفر هستند.

همچنین کلمات

( یوم ) 365 بار

( شهر) به معنای ماه 12 بار

کلمات ( مرد ) و ( زن ) به تعداد مساوی

در قرآن کریم آمده است و .....

نقل از آقای مهدی شاهچراغ

نوشته شده در تاريخ ۱۳٩٠/۱/٢۱ توسط مجید کمالی نژاد | نظرات ()

 حق با کیست ؟

کسانی که علاقمند به تحقیق راجع به مذاهب اسلامی هستند حتماً کتاب حق با کیست ؟ که در پنج جلد توسط آقای ابوالفضل بهرام پور تدوین شده را  مطالعه نمایند . این کتاب در واقع شرح مناظره علمای مذاهب اسلامی در موضوعات مورد اختلاف است  در این مناظره عالم شیعه که مصری می باشد با استناد به منابع اصلی و مورد قبول طرف های مناظره و با منطقی مستدل و دقیق حقانیت تشیع را برای هر محقق بی طرفی اثبات می کند .

در وبلاگ www.iranmazhabi7.blogfa.com با موضوع از اهل بیت دفاع کنیم نیز مطالب خوبی وجود دارد .

نوشته شده در تاريخ ۱۳٩٠/۱/۱٧ توسط مجید کمالی نژاد | نظرات ()

چه خبر ؟ واژه ای است که معمولاً در طی روز مردم از هم می پرسند . البته عده ای از روی عادت و به عنوان احوالپرسی ، ولی عده ای هم برای کسب آگاهی راجع به موضوعی خاص که احتمال میدهند شخص مخاطب از آن آگاهی داشته باشد این سوال را می پرسند، به هر حال این خبر گیری ها برای کسب آگاهی و اطلاعاتی است که گاهاً منجر به تصمیم گیری یا تعیین مواضع نسبت به موضوعات مختلف و یا ... می شود و چون خبر میتواند دروغ  یا آمیخته به دروغ باشد و از سوئی مبنای آگاهی و اطلاعات قرار می گیرد ، از این رو راستی آزمایی خبر بسیار مهم است . اگر با گوینده خبر چهره به چهره هستید و موضوع مهمی مطرح است و نمی دانید راست می گوید یا نه ، خوب است بدانید اگر طرف دروغ میگوید به احتمال زیاد ( و به صورت ناخواسته ) علائمی از این قبیل بروز می دهد : 

استرس و عرق کردن
شناخته ‌ترین نشانه‌هایی که می‌تواند یک فرد دروغگو را لو دهد، عرق کردن و استرس اوست. زمانی که شخصی دروغ می‌گوید همیشه می‌ترسد لو برود . به همین دلیل دچار استرس می‌شود و استرس با افزایش ضربان قلب و عرق کردن همراه است.


صدای خیلی زیر یا خیلی بم
روان ‌شناسان معتقدند صدا علامت خوبی برای شناسایی دروغگو است. چرا ؟ در واقع این ما نیستیم که صدا را کنترل می‌کنیم ، مغز براساس احساساتی که داریم آن را به شکل اتوماتیک تنظیم می‌کند. اگر بخواهیم دروغ بگوییم ، می‌ترسیم رسوا شویم و به همین علت معمولا تن صدا تغییر می‌کند و خیلی زیر یا خیلی بم می‌شود. 

عدم تعادل احساسی 
دروغگوها به دلیل ترس از رسوایی و شرمگین شدن ، تعادل احساسی درستی نداشته و حرفهایشان اغراق آمیز است مثلاً ممکن است تعریف هایی از شما بکنند که شما خودتان هم نپذیرید !


حرکات و نشانه های غیرمعمول در چهره 
پلک زدن‌های مداوم، مالیدن پلک، نگاه‌های مبهم... همگی اینها نشانه های غیر عادی صورت یک فرد حین دروغ گفتن است. صورت دقیقا احساساتی را که داریم نشان می‌دهد و کنترل عمقی آنها کمی سخت است. اگر فردی این حالتهای غیرطبیعی و غیرمعمول را دارد و حین صحبت با شما دچار تیک خاصی مثل مالیدن پلک می‌شود، می‌توانید به حرف‌های او شک کنید. 

ژست‌های مخصوص
سرفه کردن درون مشت، بالا بردن دست روی سر و عقب بردن بالاتنه موقع حرف زدن از جمله ژست‌های آدم‌های دروغگو است.


تناقض گویی 
اگر شما حین صحبت‌ها از فردی بخواهید با دقت بیشتری مسایل را برای شما بیان کند و به عبارتی وسواسی‌تر از او سوال کنید، معمولا دروغگو چون حافظه خوبی ندارد ، در دور بعد قادر به بیان همان جواب‌ها نیست و درنهایت می‌توانید از زبان او این جمله را بشنوید «به من اعتماد نداری؟» در حالیکه اگر فردی واقعا دروغگو نباشد، خیلی سریع از کوره درنمی‌رود و برای بار دوم هم  پاسخ درستی به سوالات شما پاسخ می‌دهد.

ابرازاحساسات دروغین

وقتی فردی فقط با دهان می‌خندد ،یا می‌خواهد رعایت ادب کرده باشد یا دروغگوی ماهری است. یک لبخند صادقانه  با عقب رفتن لب‌ها و چین خوردن پلک‌ها در سمت خارج همراه است. یک دروغگو معمولا تنها با دهان می‌خندد تا احساسات درونی خود را مخفی کند.

امّا اگر با منبع خبر چهره به چهره نیستید موضوع را از منابع خبری دیگر هم جستجو و بررسی  کنید و به هیچ وجه در تحقیق برای رسیدن به واقعیت پیش داوری نکنید و همواره بدون هیچ گونه تعصب و با تعطیل علاقه مندیهای این تحقیق و بررسی هارا انجام دهید و عادت کنید صحبت های مخالف را هم بشنوید و در آخر تحلیل خود را با توجه کامل نسبت به تمام جزئیاتی که بدست آورده اید ارائه نمائید .

نوشته شده در تاريخ ۱۳٩٠/۱/٧ توسط مجید کمالی نژاد | نظرات ()
معمولا از وقت به درستی استفاده نمی شود و موانعی وجود دارند. با برداشتن این موانع می توانید خیلی سریعتر به اهداف خود برسید.
در زندگی افراد موفق یک مشخصه مهم به چشم می خورد و آن استفاده مناسب از وقت است. براستی آیا تا بحال اندیشیده اید که باارزشترین سرمایه شما زمانی است که در اختیار دارید. فرض کنید شخصی هر روز 86400 تومان به حسابتان واریز نماید و شما فقط در آن روز اجازه خرج کردن آنرا داشته باشید ، و اگر از این پول استفاده نکردید موجودی حساب خودبخود از بین برود و روز بعد مجددا  فقط  86400  تومان در حسابتان باشد. وقت شما چنین وضعیتی دارد. در هر شبانه روز 86400 ثانیه در اختیار دارید که می توانید از آن به هر نحو دلخواه استفاده کنید. و در هر صورت آن روز تمام می شود و زمان قابل ذخیره سازی نیست. بنابرین ارزش این سرمایه بی نظیر را درک کرده و برای استفاده از آن برنامه ریزی کنید.

مدیریت زمان مهارتی است که توسط آن می توانید از وقت خود به بهترین نحو در راه رسیدن به هدفهای خود استفاده کنید. کتابهای بیشماری در این زمینه چاپ شده اند که به مفاهیم تئوری و عملی این موضوع می پردازند. به جای پرداختن به روشهای مدیریت زمان ، می خواهم در مورد رایج ترین مشکلاتی که باعث عدم استفاده مفید از وقت می شود صحبت کنم. این نتایج را با سالها مشاهده و بررسی شرکتها ، بدست آورده ام که با خواندن آن شاید مشکل شرکت شما نیز کمتر شود.

اولین عامل که مانند سدی جلوی پیشرفت شرکتها را می گیرد ، تصورات اشتباه در مورد مدیریت زمان است. رایج ترین تصور اشتباه آن است که پرمشغله بودن نوعی استفاده مفید ازوقت است. حتی بسیار می شنویم که مدیران با افتخار می گویند که حتی برای صرف ناهار فرصت ندارند. اگر لیست کاهای روزانه شما خیلی بیشتر از زمان کاریتان است خوشحال نشوید بلکه بدانید که نیاز به مطالعه در زمینه مدیریت زمان دارید. تصور اشتباه رایج دیگر آن است که اگر چندین کار را بطور همزمان انجام دهیم بازدهی بیشتری داریم. این تصور اشتباه را آقای بیل گیتس با معرفی Multitasking  بوجود آورد. البته این روش برای کامپیوتر بسیار کارامد است ولی نه برای انسان. شما هم حتما افرادی را دیده اید که در هنگام نوشتن گزارش بر روی صفحه کامپیوتر ، با تلفن نیز قرار کاری می گذارند و هر چند ثانیه یکبار لقمه ای از ساندویچ را می بلعند. تحقیقات دانشمندان نشان داده است که در صورت عدم تمرکز ، کارایی مغز انسان به 25% کاهش پیدا می کند. یعنی اگر تهیه یک گزارش کاری در صورت تمرکز کامل 15 دقیقه وقت اشغال کند، در حالت انجام همزمان چندین کار، به یک ساعت وقت نیاز است.

عامل بازدارنده دیگر ، عدم تفویض اختیار به دیگران است. مدیران معمولا تصور می کنند هیچکس قادر نیست کارها را با سرعت و کیفیت خودشان انجام دهد. بنابرین سعی می کنند تا آنجا که ممکن است انجام کارها را بدست گیرند و خود را درگیر موارد کم اهمیت می سازند. این طرزتفکر باعث توقف رشد مجموعه خواهد شد. تصور کنید اگر هنری فورد سعی می کرد تمامی اتومبیلها را خود مونتاژ کند ، آیا می توانست میلونها اتومبیل تولید کند؟ تفویض اختیار مهارتی است که در صورت استفاده ، باعث رشد سریع شرکت می شود.
راز دیگری که باعث سبقت جستن از رقیبان می شود، صرف مقداری از وقت روزانه برای کارهای مهم و غیرفوری است. یکی از دوستانم از چند سال قبل در فکر راه اندازی یک وب سایت برای شرکت است، ولی هیچگاه زمان لازم را پیدا نمی کند! چون کارهای فوری تری برای انجام وجود دارند. یک مدیر موفق حداقل نیمی از زمان کاری خود را صرف برنامه ریزی و توسعه می کند. ولی اگر هرروزه درگیر کارهای روال و تکراری هستید، انتظار پیشرفت زیادی نداشته باشید.
تعلل ( به تعویق انداخنتن کارها ) ، بخشی جداناپذیر از سرشت آدمی است. مردان موفق با تمرین و تلاش این عادت را از خود دور کرده اند. مدیران عمل گرا بسیار سریع رشد می کنند زیرا سعی نمی کنند انجام کاری را به بهانه های مختلف به تعویق بیندازند بلکه همواره می کوشند بهانه هایی را بیابند تا کاری را عملی سازند. اگر کارمندانتان کارها را به تعویق می اندازند ، قبل از خرده گیری به آنها نحوه ی مدیریت خود را مورد بازنگری قرار دهید. شاید انگیزه لازم را برای آنها ایجاد نمی کنید و یا شاید توقعات شما برای کارمندان ، واضح ومشخص نیستند.                                                                                                        
آخرین مشکل که حتما باید مورد توجه قرار گیرد ، نداشتن برنامه کاری روزانه و هفتگی برای خود و کارمندان است. بسیاری از مردم وقتی صبح از خواب بیدار می شوند و می خواهند به سر کار بروند، نمی دانند چه کاری باید انجام دهند و منتظرند تا وقایع و اتفاقات ، روز کاری را شکل دهد و این یک فاجعه است. کسی که برنامه روزانه خود را نداند انگیزه بسیار کمی برای رفتن به محل کار خواهد داشت. آیا می توانید تصور کنید یک تیم فوتبال بدون هیچ طرح قبلی وارد زمین بازی شود و ببیند چه پیش می آید؟ مطمین باشید که شکست خواهد خورد. بنابرین سعی کنید برای خود و تمامی کارکنان برنامه کاری داشته باشید
پس از یاد نبرید که باارزش ترین سرمایه تان یعنی وقت در حال از بین رفتن است. از این سرمایه برای رسیدن به موفقیت استفاده کنید

نوشته : ژان بقوسیان
نوشته شده در تاريخ ۱۳۸٩/۱٢/۱۸ توسط مجید کمالی نژاد | نظرات ()

 هر کس که ادعای مصلح بودن دارد وقتی می خواهد بر خلاف شعارش کاری کند توجیه ای می تراشد به عنوان یک مثال ساده :  والدین به فرزندان می گویند دروغ نگو یید ، دروغگو دشمن خداست و بعضی از همین والدین هنگامیکه خود دروغ می گویند در مقام توجیه می گویند دروغ مصلحتی گفته اند و ایرادی ندارد ! شاید در محیط زندگی شخصی ، شغلی ،اجتماعی ، سیاسی ، بتوان بسیاری از این مثالها و نمونه ها را  ارائه کرد و البته محدود به مرز یا ملّتی هم نیست ! مثلاً بعضی مدعیان انساندوستی ، انسانهای بیگناهی را می کشند (حالا یا با هدف قرار دادن هواپیمای مسافربری یا بمباران شیمیایی یا اتمی و ... )  و می گویند  این کشتار نبوده بلکه مصالح و منافع ملّی ایجاب می کرده ! و اتفاقاً ایشان مصلحان واقعی اند !!

بعضی متظاهرین به دین هم در این راستا برای آنکه هم به تمایلات نفسانی شان پاسخ دهند هم دکانشان بسته نشود کلاهی سر مردم (و در واقع سر خودشان می گذارند) که به کلاه شرعی معروف و شناخته شده است . متاسفانه بعضی عوام این حیله گری را می پذیرند و دین را که مطابق فطرت پاک انسان است را وارونه نشان می دهند . خوب است بدانیم خداوند عقوبت سختی برای کسانی که این شیوه و روش را در پیش می گیرند مقرر داشته حتماً داستان اصحاب سبت را در قرآن مجید خوانده اید :

و از آنها درباره ی (سرگذشت) شهری که در ساحل دریا بود سؤال کن و (به خاطر بیاور) هنگامی را که آنها در روز شنبه تجاوز (و طغیان در برابر قانون الهی) می کردند همان هنگام که ماهیانشان روز شنبه (که روز تعطیل واستراحت آنها بود) آشکار می شدند اما در غیر روز شنبه به سراغشان نمی آمدند این گونه آنها را به چیزی آزمایش کردیم که در برابر آن نافرمانی می نمودند ............ و هنگامی که در برابر فرمانی که به آنها داده شده بود سرکشی نمودند به آنها گفتیم به شکل میمون هایی در آیید و طرد شوید

اعراف١۶۶-١۶٣

در توضیح آیات فوق گفته شده عده ای از قوم یهود که در کنار دریا زندگی می کردند یکی از مهم ترین راه های کسب و کارشان صید ماهی از دریا بود و گویا به خاطر تعطیل مستمری که قبلا در روز شنبه در میان آنها معمول بود ماهیان در آن روز احساس امنیت بیشتری می کردندو در این روز بر روی آب ظاهر می شدنداما در روزهای دیگر که صیادان در تعقیب شان بودند به اعماق آب فرو می رفتند این موضوع خواه جنبه طبیعی داشته باشد و یا یک جنبه ی الهی و فوق العاده وسیله ای برای امتحان و آزمایش این گروه شد
در هر صورت فرمانی از طرف پروردگار توسط پیامبرشان ابلاغ شد که در روز شنبه هیچ کس حق صید ماهی ندارد اما دنیا پرستی بر آنها غلبه کرد و از فرمان الهی سرپیچی کردند ، در اینکه قانون شکنی را از کجا آغاز کردند بین مفسران گفتگوست اما از بعضی روایات چنین استفاده می شود که نخست دست به حیله ی به اصطلاح شرعی برای توجیه عمل خود زدند بدین صورت که با حفر حوضچه هایی فرعی در کنار نهرهای آب در روز شنبه ماهی ها را به این حوضچه ها هدایت می کردند و بعد راه ورودی را می بستند و سپس در روزهای بعد آنها را شکار می کردند و به خیال خودشان می گفتند خدا گفت در روز شنبه صید نکنیم ما نیز در روز شنبه صید نکردیم بلکه فقط ماهی ها را در حوضچه ها محاصره کردیم کم کم به آنجا رسید که در روز شنبه تور ها و قلاب های خود را به آب می انداختند و در روز های دیگر بیرون می کشیدند و در آخر کارشان به جایی رسید که دیگر به طور علنی و بدون هیچ توجیهی در روز شنبه به صید مشغول می شدند.

 علاوه بر ضرورت امر به معروف و نهی از منکر (که در بین آیات فوق مطرح و چون موضوع بحث نبوده از آن صرف نظر شده ) از این آیات می توان استنباط کرد توسل به حیله در برابر فرامین الهی موجب تجری و گستاخی انسان و کوچک شدن گناه در نظر او می شود و انسان را به ورطه ای می کشاند که دیگر به طور علنی و بی پرده دست به گناه می زند و در یک جمله متوسل شدن به حیله های به ظاهر شرعی در نزد خداوند متعال به طور کلی مردود و غیر قابل پذیرش است

نوشته شده در تاريخ ۱۳۸٩/۱۱/٢٩ توسط مجید کمالی نژاد | نظرات ()

یک تحقیق علمی

چــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــرا 

خیلی ها که قدرت بدست می آورند

به زودی یا به مرور فاسد میشوند؟

 

آیا یک شخص عادی و معقول ممکن است به یک مستبد سرکوبگر بدل شود؟

بر اساس پژوهش‌های روانشناسان شاید یک شبه این گونه نشود، اما قدرت بر روان انسان تاثیر می‌گذارد.

مشهورترین مثال در این مورد "تجربه زندان استانفورد" در سال 1971 است که در آن پژوهشگران در دانشگاه استانفورد در یک زندان ساختگی دانشجویان را به طور اتفاقی به دو گروه "زندانی" و "زندانبان" تقسیم کردند. زندانبانان آنقدر آزارگر و زندانیان آنقدر منفعل شدند که در کمتر از یک هفته پژوهشگران مجبور شدند تجربه را متوقف کنند.

به جز این موارد افراطی، گونه‌های معمولی‌تر قدرت نیز می‌تواند بر رفتار انسان اثر بگذارد.

یک بررسی در سال 2010 که در جورنال Psychological Science منتشر شد، نشان داد که افرادی که طوری توجیه شده‌اند که خودشان را افرادی با وضع خوب و خوش‌اقبال فرض کنند نسبت به افرادی که به آنها القا شده است وضع‌شان بد است، در تشخیص عواطف دیگران بدتر عمل می‌کنند.

سرپرست این پژوهش داشر کلتنر از دانشگاه کالیفرنیا- برکلی می‌گوید دلیل این نتایج شاید این باشد که افرادی که قدرت چندانی ندارند نیاز به متحد شدن با یکدیگر برای موفق شدن دارند. اما در مقابل افرادی که بر سر قدرت هستند، می‌‌توانند هر کاری را که دوست دارند، انجام دهند.

هنگامی که قدرت به دست می‌آورید، به گفته کلتنر "دیگر واقعا توجه دقیق به محیط اجتماعی را متوقف می‌کنید. دیگر عواطف افراد دیگر را به خوبی تشخیص نمی‌دهید. دیگر درک درستی از شرایط مهم اجتماعی مانند فقر ندارید."


و به گفته کلتنر، قدرت در راس همه چیزها "تنها شما را بیشتر تابع امیال‌تان‌ و خودمدارتر می‌کند و نحوه رفتار شما را نامناسب‌تر."

قدرت همچنین ممکن است به انزوای شما از دیگران بینجامد.

یک بررسی در سال 2006 که در جورنال Psychological Science منتشر شد، از روشی غیرمعمول برای نشان دادن این پدیده استفاده کرد: پژوهشگران از مشارکت‌کنندگان در آزمایش خواستند که یک حرف " E" روی پیشانی‌شان بکشند. اما پیش از این کار به این افراد طوری القا شده بود که خودشان را قدرتمندتر یا کم‌قدرت‌تر تصور کنند. گروهی که فکر می‌کردند قدرتمندتر هستند با احتمال سه برابر بیشتر نسبت به گروهی که فکر می‌کردند کم‌قدرت‌تر هستند، حرف "E" را روی پیشانی‌شان می‌کشیدند. به گفته این پژوهشگران نتیجه تلویحی این یافته این است که افراد قدرتمند خودمدارتر می‌شوند و به دیدگاه دیگران نسبت به خودشان کمتر اهمیت می‌دهند.

یک بررسی سوم که در سال 2009 باز در Psychological Science منتشر شد، نشان داد افرادی که طوری تعلیم داده شده بودند که خودشان را افراد قدرتمندی تصور کنند، با احتمال بیشتری اعتقاد پیدا می‌کنند که بر یک موقعیت کنترل دارند- حتی اگر در فعالیتی کاملا تصادفی مانند تاس ریختن شرکت داشته باشند.

این پژوهشگران می‌نویسند:‌ "توهم تسلط شخصی بر همه چیز ممکن است یکی از شیوه‌هایی باشد که اغلب قدرت را به زوال می‌کشاند."

اگر همه این یافته‌ها را کنار هم بگذارید، می‌تواند دستورالعمل کاملی برای خودکامگی بنویسید:‌ اشتهای قدرت داشته باشید، توجه و گوش کردن به دیگران را متوقف کنید، و نهایتا شروع کنید به باوراندن به خودتان  که همه چیز حتی رویدادهای اتقاقی را تحت تسلط دارید.

اما ریچارد پتی، روانشناس از دانشگاه ایالتی اوهایو یادآور می‌شود که قدرت ماهیتی همیشه خوب یا همیشه بد ندارد.

پژوهش‌های او بیانگر آن است که قدرت باعث می‌شود که افراد به باورهایی که از قبل داشته‌اند، اعتماد بیشتری پیدا کنند.

پتی و همکارانش در یک بررسی در سال 2007 که در جورنال Personality and Social Psychology منتشر شد، از مشارکت‌کنندگان خواستند تا افکار مثبت و منفی‌شان را بنویسند و بعد به آنها طوری القا کردند تا احساس قدرتمندی بیشتری کنند. افرادی که از قبل افکار مثبت بیشتری را یادداشت کرده بودند، پس از این مداخله،‌ مثبت‌تر شدند، و افرادی که افکار تیره‌ای در ذهن داشتند، منفی‌تر شدند.

پتی می‌گوید: " قدرت هر چه در ذهن شما می‌گذرد را تقویت می‌کند. به نظر ما به همین علت است افراد قدرتمند ممکن است کارهای خوب بیشتری انجام دهند یا کارهای بد بیشتری."

منبع:

LiveScience

همشهری آنلاین

 

 

 

نوشته شده در تاريخ ۱۳۸٩/۱۱/٢٢ توسط مجید کمالی نژاد | نظرات ()

واسه چی نماز بخونم .... مگه نمیگن نماز از فحشا و منکر نهی می کنه  پس چرا بعضی نماز خونها گناه میکنن .... چرا باید رو به قبله در وقت های مشخص و به شکل تعیین شده آن هم با کلمات عربی و نه به زبان خودمان نماز بخوانیم من دوست دارم به زبان خودمان و هر جوری که دوست دارم با خدام حرف بزنم اینجوری چه اشکالی داره ؟.... مگه نماز خوندن برای این نیست که آدم خوبی باشیم ؟ خوب راههای دیگری هم هست ، شاعر میگه  عبادت به جز خدمت خلق نیست  به تسبیح و سجاده و دلق نیست .... من دوست ندارم کاری انجام بدم که دلیل اون رو نمی دونم مگه زوره ؟ ....

آری این حرفها را ما کم و زیاد از بعضی جوانتــرها و متاسفـــانه از بعضـی بزرگتـرها  ( بزرگ شناسنامه ای ) شنیده ایم ، در این نوشته می خواهم پاسخی به این مطالب بدهم . انشالله جرقه ای باشد برای دلهای مشتاق و بقیه را خودشان تحقیق نمایند . قطعاً خداوند دلهای پاک و جستجوگر حقیقت را به راه راست هدایت می کند .

خداوند متعال در قرآن مجید فرموده است : ان الذین جاهدو فینا لنهدینهم سبلنا  کسانی که در راه ما تلاش کنند راههای هدایت را به آنان نشان می دهیم .

 

اولاً خوبه بدونیم خدا نگفته نماز بخونید گفته نماز را بر پا دارید . نماز ستون دینه ، ستون رو هم نمی خونن بر پا می کنن .

_ ان الصلاه تنهی عن الفحشا و المنکر کاملاً صحیحه و اونکه نمازش مانع  فحشا و منکرش نمیشه ، نمازش از جنس اصل نیست بدلیه ، تقلبیه ، وسیله ریا و کلاهبرداریشه ( مگه از اسم آزادی و اسمها و چیزهای خوب دیگه سو استفاده نمی شه ، اتفاقاً از روی چیزهای خوب و مقبول تقلب می کنن ) و خدا در مورد این نماز خونهای ریا کار  و ... در سوره ماعون آیه 4 گفته وای بر نماز گزاران . یک چیز دیگه هم بگم ؟ کسانیکه امام حسین و سایر ائمه را به شهادت رسوندن نماز می خوندن ، ریش هم داشتند ، لباسشون هم مثل لباس پیامبر بود و خودشان را هم خلیفه مسلمین و امیر المومنین می دانستند حالا بخاطر  کار اونا باید نماز رو ترک کنیم ؟! یا اهل نماز باشیم

_  خدا خودش تو قرآن گفته هر طرف رویتان را بگردانید به طرف خدا هستید .  امّا حتماً عظمت نماز جماعت در کعبه رو دیدین که اون همه جمعیت به طرف یک مرکز رکوع و سجود می کنن حالا تصور کنین تمام مسلمونای این کره خاکی به اون جهت نماز بخونن،  یک جهت، یک هدف، یک راه، یک دل و یک معشوق و یک معبود، بدون تفرقه و چند جهتی .  در http://weblog4islam.blogfa.com میتونین بررسی علمی  اون رو هم ببینین .

_ اینکه آدم به هر زبونی و هر طوری که راحته با خدا حرف بزنه خیلی هم خوبه و خدا خودش گفته بخوانید مرا تا اجابت کنم شما را ، راز و نیاز و مناجات از این نوعند و نماز منافاتی با مناجات نداره و اینکه نماز باید یک شکل مشخصی داشته باشه دلایل خودش رو داره ، یکی اینکه زبان عربی زبان کاملیه و کلام خدا در قالب این زبان نازل شده و اصولاً کلمات در زبان اصلی خود معنای حقیقی خود رو دارن و وقتی ترجمه میشن از حق مطلب کم میشه ، اگه شما دو زبان بلد باشین این موضوع رو بهتر درک می کنین . اگه معنی نماز رو بدونیم و با عمق عبارات آن آشنا بشیم بهتر متوجه می شیم که کلمات عربی چقدر برای این مفاهیم مناسبترن . مثال آوردن از حوصله این مطلب خارجه و در منابع زیادی هم در دسترسه . جالبه کسائیکه این حرفها رو میزنن دو رکعت نماز به فارسی نخوندن و وقتی هم مطلب علمی راجع به شیمی ، فیزیک یا سایر علوم میخوان ارائه بدن میگن باید به زبان اصلی ارائه بشه چون در صورت ترجمه به اساس اون لطمه میخوره !!

_ نه نماز زوری نیست چون اساساً دین زوری نیست و خدا گفته اجبـــــاری در دیــن نیست و راه از بیراهه مشخص شده ( لا اکراه فی الدین قد تبین الرشد من الغی ) حالا اگر بزرگترها میگن باید نماز بخونی از جنس اون بایـــد درس بخونی بایــد کار خوبی داشته باشی و و و   هستش و جای نگرانی نداره ،مفاهیم نماز اونقدر جذاب و گیرا هست که که اگه کسی اونو درک کنه دست از نماز نمی کشه .

_ خدای مهربون هر کس رو با توجه به تلاشش به خواستش میرسونه اگه کسی برای اینکه اسمش مطرح بشه کاری میکنه ، مطرحش میکنه ، بخواد به مقامی برسه می رسونه و ... خوب حالا اگه برای خدا نبوده طلبی نداره به خواستش رسیده  و حساب بی حساب . خدمت به خلق هم فقط اگه برای خدا باشه عبادته امّـــا اون عبادت که ستون دینه نماز خالصه و خدمت خالصانه به خلق هم از اون سرچشمه میگیره .

_ کسی که نماز نمیخونه بلکه مسخره هم میکنه مثل دانش آموزیه که نه تنها درس نمی خونه بلکه برای اینکه کم نیاره شیطونی میکنه و مسخره بازی در میاره تا دیگران رو هم مثل خودش کنه اما وقتی نتیجه ها رو دادن باید دو دستی بزنه تو سرش . اما جز خودش کی مقصره معلم خیلی خوب و دلسوزی داشته ، راهنمایی کرده ، جایزه در حالیکه مستحقش نبوده داده ،تشویق کرده ، در حد لازم تنبیه کرده و و و   اینجاست که به حال خود رها میشه تا چند روز الکی خوش باشه و بعد بدون اطلاع قبلی روزهای خوشش تموم شه . پدر و مادر و دیگران شاید مهم باشن ولی سرنوشت ساز نیستن چون آدمهایی در شرایط بدتر به مدارج بالاتری رسیدن.


رب اجعلنی مقیم الصلوه و من ذریتی ربنا و تقبل دعا



ادامه مطلب...
نوشته شده در تاريخ ۱۳۸٩/۱۱/۱٤ توسط مجید کمالی نژاد | نظرات ()

میمون هایی که «ترسیدن» را یاد گرفتند: 

میمون هایی که از مار نمی ترسیدند را در کنار مار ها قرار دادند. در همین حین صداهای بلند و وحشتناکی هم از بلندگو ها پخش کردند. با این کار میمون هایی که از مار ها نمی ترسیدند «یاد گرفتند» که از مار بترسند. نتیجه عجیب تر این آزمایش این بود که حتی میمون های دیگری که هم که از مار ها نمی ترسیدند با دیدن ترس سایر میمون ها آنها هم از مار ها ترسیدند.

 

نتیجه:

 ما از بعضی از چیزها می ترسیم چون آنها را با چیز های دیگری در ذهن مان به یکدیگر مرتبط می کنیم. مثلآ یک کودک بعد از شنیدن صدای ترسناک محکم بسته شدن درب در تاریکی از تاریکی خواهد ترسید.

 

------------------------------------------------------------------------------

 

قورباغه هایی که زنده زنده آب پز شدند: 

چند قورباغه را در ظرفی پر از آب جوش انداختند، آنها خیلی سریع از آب جوش به بیرون پریدند و خودشان را نجات دادند. وقتی همین قورباغه ها را در ظرف آب سرد قرار دادند و آرام آرام آب را به جوش رساندند همه آنها در آب جوش کشته شدند چون نتوانستند عکس العملی به همان سرعت نشان دهند.

 

نتیجه: 

ما می توانیم تغییرات ناگهانی را بفهمیم و متقابلآ عکس العمل نشان دهیم اما وقتی این تغییرات در دراز مدت انجام می شوند وقتی متوجه می شویم که دیگر خیلی دیر است. یادمان باشد، نه عادت های بد یک شبه وجود کسی را فرا می گیرد و نه کسی یک شبه فرد دیگری می شود، همه چیز پله پله انجام می شود. مهم این است که گرم شدن آب را احساس کنید.

  

------------------------------------------------------------------------------ 

 

 موش های شناگری که غرق شدند: 

این بار تعدادی موش های صحرایی که بعضی آنها می توانند 80 ساعت مداوم شنا کنند آماده شدند. محققان قبل از اینکه آنها را در آب بیاندازند با کلک این باور غلط را در موش ها به وجود آوردند که آنها گیر افتاده اند. خیلی از موش ها تنها پس از چند دقیقه بعد از شنا کردن غرق شدند. نه چون نمی توانستند شنا کنند، بلکه چون فکر می کردند گیر کرده اند ناامید شده و دست از شنا کردن برداشتند و غرق شدند.

 

نتیجه: 

وقتی همه چیز به آن طور که می خواهیم پیش می رود ما هم با حداکثر توان مان تلاش می کنیم. اما بعد از اینکه سر و کله مشکلات بزرگ و کوچک پیدا می شود ناامید شده و دست از تلاش کردن بر می داریم، با وجود اینکه توان انجام آن را داریم.

 

 ----------------------------------------------------------------------------- 

سگ هایی که یاد گرفتند تلاش نکنند:

 تعدادی سگ در اتاقی قرار گرفتند که زمین آن می توانست شوک الکتریکی خفیفی به سگ ها وارد کند. دکمه ای روی دیوار اتاق بود که با فشرده شدن جریان را قطع می کرد. وقتی شوک وارد شد سگ ها بالا و پایین پریدند تا بالاخره یکی از سگ ها دکمه را زد و جریان قطع شد. سگ ها یاد گرفتند با زدن آن دکمه آن شوک ناخوشایند قطع می شود.

روی نصف گروه اول سگ ها همین آزمایش دوباره تکرار شد اما این بار دراتاق دیگری که دکمه ای الکی داشت و با زدن آن هیچ اتفاقی نمی افتاد و جریان همچنان ادامه داشت. بعد از این مراحل سگ هایی که در اتاق دوم بودند به اتاق اول (با کلید سالم) بازگردانده شدند و آزمایش تکرار شد. این بار هیچ کدام شان حتی سعی نکردند که دکمه را فشاردهند.

 

 نتیجه:

هیچ کس با نامیدی به دنیا نمی آید، بلکه ما بعد از اینکه چند بار شکست می خوریم «شکست خوردن» را یاد می گیریم و حتی به خودمان زحمت تلاش کردن نمی دهیم. اگر به مشکلی برخورده اید، مهم نیست دفعه چندم است که زمین خورده اید، باز هم بلند شوید و برای حل آن تلاش کنید. ممکن است کلید سالم باشد، فقط فشارش دهید!

 

jusef.biazar

نوشته شده در تاريخ ۱۳۸٩/۱۱/۸ توسط مجید کمالی نژاد | نظرات ()

بیماری رفلاکس معده که متاسفانه برخی آن را درست تشخیص نمی دهند  ، بیماری شایع گوارشی است و علی رغم آنکه خیلی ها از آن رنج می برند،درمان ساده ای دارد که فقط با یک قرص ( که پزشک به شما خواهد گفت ) و همچنین پیشگیری که ذیلاً به شما گفته می شود قابل حل است .

ضمن تقدیر از جناب آقای دکتـــر رضا ملک زاده فوق تخصص گوارش و کبد و ریاست محترم بیمارستان شریعتی تهران که در تخصص خود فوق العاده حاذق می باشند ، مطالب زیر از گروه تحقیقات رفلاکس ... بییمارستان شریعتی تقدیم حضورتان می گردد .

 

 



ادامه مطلب...
نوشته شده در تاريخ ۱۳۸٩/۱٠/۳٠ توسط مجید کمالی نژاد | نظرات ()

 

در مکتب حقــــــایق پیش ادیب  عشـــق         

هان ای پسر بکوش که روزی چون پدر شوی

دست از مس وجود چو مردان ره بشوی            

 تا کیـــــمیای عشـــــــــق بیابی و زر شوی  

 



ادامه مطلب...
نوشته شده در تاريخ ۱۳۸٩/۱٠/۳٠ توسط مجید کمالی نژاد | نظرات ()

 

کرج - سه راه گوهردشت - 29 / 10 / 89 هنرمند آقای همایون همایونی از کسبه محترم محل

نوشته شده در تاريخ ۱۳۸٩/۱٠/٢٤ توسط مجید کمالی نژاد | نظرات ()

 

یه روز یه لره  بود ، کریم خان زند

ساده زیست و نیک سیرت و عدالت پرور و به جای نام پادشاه لقب خود را گذاشت

وکیل الرعایا

 

یه روز یه رشتیه ! ..

اسمش میرزا کوچک خان بود ، میرزا کوچک خان  جنگلی ...

جلوی دشمنان داخلی و خارجی مردمش مردونه وایستاد

تا جونش را فدای سرزمینش کرد

 

یه روز یه ترکه ! ..

اسمش ستارخان بود ، شاید هم باقر خان ...

خیلی شجاع بود خیلی نترس ....

جونش را گذاشت کف دستش و سرباز راه مشروطیت و آزادی شد

فداکاری کرد ، برای ایران ، برای من و تو

 

یه روز ما همه با هم بودیم ....

ترک و رشتی و لر و اصفهانی و !...

تا اینکه یه عده رمز دوستی ما رو کشف کردند

و قفل دوستی ما رو شکستنند ..

حالا ما برای هم جوک می سازیم

به هم می خندیم

و اینجوری شادیم !....

خیلی خوش میگذره

 نیشخند  شیطان

از آقای محمد حسنی



ادامه مطلب...
نوشته شده در تاريخ ۱۳۸٩/۱٠/٢٠ توسط مجید کمالی نژاد | نظرات ()

خداوند برای رهبری امت اسلام بعد از پیامبر اکرم چه دستوری داده ؟ آیا ممکن است موضوع مهم رهبری مسکوت مانده باشد ؟!! آیا تعیین رهبری امت اسلام به عهده مردم ( تعدادی از مردم) گذاشته شده است ؟ (همانند خلافت خلیفه اول ) یا به انتصاب است (همانند خلیفه دوم واگرچنین حقی است چرا این حق را پیامبر برای خودش نداشت ...؟!!) یا .... پاسخ این سوال مهم را باید کجا یافت که بتوان کاملا به آن اطمینان داشت.

 

 

 



ادامه مطلب...
نوشته شده در تاريخ ۱۳۸٩/۱٠/۱۸ توسط مجید کمالی نژاد | نظرات ()

سوالات زیادی برای انسانها پیش می آید . سوال ممکن است برای یک فرد ، یک گروه ، یک جامعه ، و ...... یا برای تمام بشریت در تمام اعصار باشد ، فراوانی جمعیتی که سوالی را به صورت مشترک دارند نشانگر اهمیت آن سوال است ! یکی از سوالات اساسی که برای بشریت در تمام اعصــار بوده ،این است  که

 



ادامه مطلب...
نوشته شده در تاريخ ۱۳۸٩/۱٠/۱۳ توسط مجید کمالی نژاد | نظرات ()

در آیه 80 سوره مبارکه بقره می خوانیم :

و گفتند هرگــــز آتـش دوزخ جز چند روزی به ما نخواهد رسید . بگو آیا پیمانی از خـــدا گرفته اید ؟ ــ و خـداوند هرگز از پیمانش تخلف نمی ورزد ــ یا چیزی را که نمی دانید به خــــدا نسبت می دهید.

در آیه 24 سوره مبارکه آل عمران نیز معنای مشابهی ملاحظه می گردد .

خداوند متعال طی آیات متعددی در قرآن مجید  " بنی اسرائیل " را بخاطر گفتار و کردار غلط شان نکوهش نموده است و در حقیقت گفتار و کردار غلط نکوهش شده و ازاقوام متعدی به عنوان فاعل به آن افعال یا گفتار مذموم نامبرده  شده است .

حالا چرا بعضی اعم از یهودی یا مسیحی و یا مسلمان فکر می کنند از آتش دوزخ مصون خواهند بود ؟!!

دوست عزیزم آقای داود جمشیدیان از حجت الاسلام پروازی سوال کرده بود آیا این که گفته می شود شیعه به جهنم نمی رود صحیح است ؟ پاسخ ایشان یک جمله کوتاه بیشتر نبود " بله شـیـعــه به جهنم نمی رود " تاکید ایشان برلفظ شیعه بیانگر این حقیقت بود که " کسی که در گفتار و کردار شیــعه و رهرو راه عـــلی علیه السلام باشد اهل جهنم نخواهد بود "  بلی این قطعاً عدالت است که شیعه به جهنم نرود.

شایسته است توجه بیشتری به این مفاهیم داشته باشیم تا یک عمر راه را به اشتباه نرویم .

نوشته شده در تاريخ ۱۳۸٩/۱٠/۱۳ توسط مجید کمالی نژاد | نظرات ()

مسافریم سینه زنان منزل به منزل تا خدا

      منزل اول هیئت ها منزل آخر کربلا

بزن بریم بزن بریم چه غم اگه این راه طولانیه

     بزن بریم بزن بریم ارباب هر قدم باهاته

بزن بریم بزن بریم چه غم اگه این راه طوفانیه

    بزن بریم بزن بریم ارباب کشتـــــــی نجاتـه

سربند جنــون رو ببندین

    ارباب هممونو پسندید ارباب هممونو پسندید

پا بذار رو دنیا پرواز کن پرواز

    این سفر نامه عشقو آغاز کن آغاز

دنیا فریبندس گاهی غم گاهی خندست

   به فکر توشه راه باش حسین برگ برندست

بیا بمونیم با حسین با حسین باحسین

   فقط بخونیم یا حسین یاحسین یاحسین

با حسین بودن یعنی نماز باحسین بودن یعنی زکات

    یعنی عبادت در حیات یعنی شهادت در ممات

با حسین بودن یعنی یقین

    خلیفه الله در روی زمین

با حسین بودن در یک کلام    

     یعنی رضــاً برضــائک والســــــلام

نوشته شده در تاريخ ۱۳۸٩/۱٠/۱۱ توسط مجید کمالی نژاد | نظرات ()

یک مسئله عجیب به نام تصویر ذهنی


1- شخصی سر کلاس ریاضی خوابش برد. زنگ را زدند بیدار شد و با عجله دو مسئله را که روی تخته سیاه نوشته شده بود یادداشت کرد و با این «باور» که استاد آنرا به عنوان تکلیف منزل داده است به منزل برد و تمام آنروز و آن شب برای حل کردن آنها فکر کرد. هیچیک را نتوانست حل کند. اما طی هفته دست از کوشش برنداشت. سرانجام یکی از آنها را حل و به کلاس آورد. استاد به کلی مبهوت شد زیرا آندو را به عنوان دو نمونه ازمسایل غیر قابل حل ریاضی داده بود .



2- در یک باشگاه بدنسازی پس از اضافه کردن 5 کیلوگرم به رکورد قبلی ورزشکاری از وی خواستند که رکورد جدیدی برای خود ثبت کند. اما او موفق به این کار نشد. پس از او خواستند وزنه ای که 5 کیلوگرم از رکوردش کمتر است را امتحان کند. این دفعه او براحتی وزنه را بلند کرد. این مسئله برای ورزشکار جوان و دوستانش امری کاملا طبیعی به نظر می رسید اما برای طراحان این آزمایش جالب و هیجان انگیز بود. چرا که آنها اطلاعات غلط به وزنه بردار داده بودند. او در مرحله اول از عهده بلند کردن وزنه ای برنیامده بود که در واقع 5 کیلوگرم از رکوردش کمتر بود و در حرکت دوم ناخودآگاه موفق به بهبود رکوردش به میزان 5 کیلوگرم شده بود. او در حالی و با این «باور» وزنه را بلند کرده بود که خود را قادر به انجام آن می دانست.

هر فردی خود را ارزیابی میکند و این برآورد مشخص خواهد ساخت که او چه خواهد شد. شما نمی توانید بیش از آن چیزی بشوید که باور دارید«هستید». اما بیش از آنچه باور دارید«می توانید» انجام دهید
نورمن وینست پیل

نوشته شده در تاريخ ۱۳۸٩/۱٠/۱۱ توسط مجید کمالی نژاد | نظرات ()

یک پیرمرد بازنشسته، خانه جدیدی در نزدیکی یک دبیرستان خرید. یکی دو هفته اول همه چیز به خوبی و در آرامش پیش میرفت تا این که مدرسه ها باز شد. در اولین روز مدرسه، پس از تعطیلی کلاس‌ها سه تا پسر بچه در خیابان راه افتادند و در حالی که بلند، بلند با هم حرف می زدند، هر چیزی را که در خیابان افتاده بود شوت می‌کردند و سر و صدای عجیبی راه انداختند. این کار هر روز تکرار می شد و آسایش پیرمرد کاملاً مختل شده بود. این بود که تصمیم گرفت کاری بکند.

روز بعد که مدرسه تعطیل شد، دنبال بچه ها رفت و آنها را صدا کرد و به آنها گفت: «بچه ها شما خیلی بامزه هستید و من از این که می‌بینم شما اینقدر نشاط جوانی دارید خیلی خوشحالم. من هم که به سن شما بودم همین کار را می‌کردم. حالا می خواهم لطفی در حق من بکنید. من روزی 1000 تومن به هر کدام از شما می دهم که بیایید اینجا، و همین کارها را بکنید.» بچه ها خوشحال شدند و به کارشان ادامه دادند. تا آن که چند روز بعد، پیرمرد دوباره به سراغشان آمد و گفت: « ببینید بچه ها متأسفانه در محاسبه حقوق بازنشستگی من اشتباه شده و من نمی‌تونم روزی 100 تومن بیشتر بهتون بدم. از نظر شما اشکالی نداره؟

بچه ها گفتند: « 100 تومن؟ اگه فکر می‌کنی ما به خاطر روزی فقط 100 تومن حاضریم اینهمه بطری نوشابه و چیزهای دیگه رو شوت کنیم، کور خوندی. ما نیستیم.»

و از آن پس پیرمرد با آرامش در خانه جدیدش به زندگی ادامه داد.

 

 

نوشته شده در تاريخ ۱۳۸٩/۱٠/۱۱ توسط مجید کمالی نژاد | نظرات ()

کشاورزی الاغ پیری داشت که یک روز اتفاقی به درون یک چاه بدون آب افتاد. کشاورز هر چه سعی کرد نتوانست الاغ را از درون چاه بیرون بیاورد.

پس برای اینکه حیوان بیچاره زیاد زجر نکشد، کشاورز و مردم روستا تصمیم گرفتند چاه را با خاک پر کنند تا الاغ زودتر بمیرد و مرگ تدریجی او باعث عذابش نشود.    

 مردم با سطل روی سر الاغ خاک می ریختند اما الاغ هر بار خاک های روی بدنش را می تکاند و زیر پایش می ریخت و وقتی خاک زیر پایش بالا می آمد، سعی می کرد روی خاک ها بایستد.

 روستایی ها همینطور به زنده به گور کردن الاغ بیچاره ادامه دادند و الاغ هم همینطور به بالا آمدن ادامه داد تا اینکه به لبه چاه رسید و در حیرت کشاورز و روستائیان از چاه بیرون آمد ...



نتیجه خردمندانه : مشکلات، مانند تلی از خاک بر سرآدم می ریزند و فقط  دو راه وجود دارد: اول اینکه زیر مشکلات  زنده به گور شد دوم اینکه از مشکلات سکویی ساخت برای صعود!

 

 

 

--

نوشته شده در تاريخ ۱۳۸٩/۱٠/۱٠ توسط مجید کمالی نژاد | نظرات ()

حتماً شنیده اید که زندگی جاده یک طرفه ای است .... خیلی ها هم میگویند ایکاش عمر دوباره ای به ما داده می شد تا دوباره شروع کنیم.

شعر نو  زیر  که نمی دانم سروده کیست را بیست و چند سال پیش از دوست عزیزم آقای بهرام شریفی شنیدم و خیلی خوشم آمد  این شعر زبان حال کسی است که در میانه راه فهمیده زندگی یعنی چه ! و خوشا به حال اوکه فهمید .

 تقدیم حضور عزیزتان می کنم

طی شد این عمر، تو دانی به چه سان

            پوچ و بس تند، چنان باد دَمان

همه تقصیر من است، این که خودم میدانم

که نکردم فکری

           که تامل ننمودم، روزی

                                     ساعتی یا آنی

 که چه سان میگذرد عمر گران؟

 کودکی رفت به بازی، به فراغت، به نشاط

             فارغ از نیک و بد و مرگ و حیات

 همه گفتند: کنون تا بچه ست، بگذارید بخندد شادان

             که پس از این دگرش، فرصت خندیدن نیست

                                                             بایدش نالیدن

 من نپرسیدم هیچ

             که پس از این ز چه رو

                                     نتوان خندیدن

 هیچکس نیز نگفت: زندگی چیست؟ چرا می آئیم؟

 بعد از این چند صباح، به کجا باید رفت؟

             با کدامین توشه، به سفر باید رفت؟

                                     من نپرسیدم هیچ، هیچکس نیز نگفت  

نوجوانی سپری گشت به بازی، به فراغت، به نشاط

             فارغ از نیک و بد و مرگ و حیات

 بعد از آن باز نفهمیدم من، که چه سان عمر گذشت؟

 لیک گفتند همه:

             که جوان است هنوز، بگذارید جوانی بکند، بهره از عمر بَرَد، کام رانی بکند

 بگذارید که خوش باشد و مست

             بعد از این نیز، بر او عمری هست

 یک نفر بانگ برآورد که او

             از هم اکنون باید فکر آینده کند  

دیگری آوا داد: که چو فردا بشود، فکر فردا بکند

 سومی گفت: همانگونه که دیروزش رفت، بگذرد امروزش، همچنین فردایش

 با همه این احوال

            من نپرسیدم هیچ

                         به چه سان دی بُگذشت؟

 آن همه قدرت و نیروی عظیم، به چه ره مصرف گشت؟

 نه تفکر، نه تعمق و نه اندیشه دَمی

             عمر بگذشت به بی حاصلی و مسخرگی

 چه توانی که ز کف دادم مُفت

             من نفهمدم و کس نیز مرا هیچ نگفت  

قدرت عهد شباب، میتوانست مرا تا به خدا پیش برد

             لیک بیهوده تلف گشت جوانی، هیهات

 آن کسانیکه نمیدانستند    زندگی یعنی چه؟

 رهنمایم بودند

عمرشان طی شد

            بیهوده و بی ارزش و کار

 و مرا میگفتند که چو آنان باشم

           که چو آنان دائم، فکر خوردن باشم

                  فکر گشتن باشم

                         فکر تامین معاش

                                 فکر ثروت باشم

                                        فکر یک زندگی بی جنجال

                                               فکر همسر باشم

 کس مرا هیچ نگفت:

             زندگی ثروت نیست

                         زندگی داشتن همسر نیست

 زندگانی کردن، فکر خود بودن و غافل ز جهان بودن نیست

                                                 من نفهمیدم و کس نیز مرا هیچ نگفت

 و صد افسوس که چون عمر گذشت، معنی اش فهمیدم

 حال میپندارم، هدف از زیستن این است رفیق

             من شدم خلق که با عزمی جزم، پای از بند هواها گُسَلَم

 پای در راه حقایق بنهم

             با دلی آسوده

                         فارغ از شهوت و آز و حسد و کینه و بخل

 مملو از عشق و جوانمردی و علم

             در ره کشف حقایق کوشم

                      زره جنگ، برای بد و ناحق پوشم

                                     ره حق پویم و حق جویم و بس حق گویم

 آنچه آموخته ام بر دگران نیز نکو آموزم

             شمع راه دگران گردم و با شعله خویش

                        ره نمایم به همه، گرچه سرا پا سوزم

 

نوشته شده در تاريخ ۱۳۸٩/۱٠/٩ توسط مجید کمالی نژاد | نظرات ()

از راست به چپ / حسن زنگنه / مجید ترکان / حسن  قندهاری / مجید کمالی نژاد / شهرام حائریان

با شهدا بودن افتخارم است و نه تنها برای یک لحظه از آن دورانم پشیمان نیستم که اعتقاد دارم اگر چیزی داشته باشم از همان ایام است و خــــدا کند ضایع نکرده باشم  دعای شب و روزم عاقبت بخیریست . و التماس دعــا دارم که بتوانم مثل آنها بروم

نوشته شده در تاريخ ۱۳۸٩/۱٠/٩ توسط مجید کمالی نژاد | نظرات ()

عمر صد ساله به جز روزی نیست                       زنــــدگی آش دهن سـوزی نیست

فقــر و پیـــــری چو به هم پیوستند                       قــوز بالاتر از این قـــوزی نیست

بکوشیم  .... که تا در انتهای این زندگی کوتاه و بی ارزش

فقیر نباشیم زیرا کار خیلی سخت خواهد شد بهتر است به فکر اندوخته ای درخور باشیم

برگ سبزی به گور خویش فرست                     کس نیارد ز پس تو پیش فرست

نوشته شده در تاريخ ۱۳۸٩/۱٠/٩ توسط مجید کمالی نژاد | نظرات ()

کشکول ظرفی است که درویشان به شانه خود آویزان می کنند و در آن چیزهای متفاوت و متنوعی دیده می شود ....

کشکول کنایه از مجموعه ای متنوع و متفاوت است . مثلاً  کتاب کشکول شیخ بهایی شامل شعرهاو نثرهای مورد علاقه اوست که البته برخی از این شعرها و نثرها از خود وی و برخی نیز گردآوری او از دیوان هاو کتاب های مورد علاقه‌اش هستند ، همچنین  مضامین ِ دینی، تاریخی، ادبی، ریاضی و نجومی نیز در آن موجود است. این مطالب اغلب بی‌هیچ نظم خاصی به دنبال هم آمده‌اند

چون مطالبی که در نظر دارم بنویسم متفاوت و مختلف است لذا این نام را برگزیدم

.: Weblog Themes By MihanTheme :.
درباره وبلاگ
مجید کمالی نژاد
موضوعات
 
آخرين مطالب
نويسندگان
آرشيو مطالب
صفحات جانبي




تمام حقوق اين وبلاگ و مطالب آن متعلق به صاحب آن مي باشد.