مجید کمالی نژاد
کشکول
نوشته شده در تاريخ ۱۳۸٩/۱٠/۳٠ توسط مجید کمالی نژاد | نظرات ()

 

در مکتب حقــــــایق پیش ادیب  عشـــق         

هان ای پسر بکوش که روزی چون پدر شوی

دست از مس وجود چو مردان ره بشوی            

 تا کیـــــمیای عشـــــــــق بیابی و زر شوی  

 



ادامه مطلب...
نوشته شده در تاريخ ۱۳۸٩/۱٠/۳٠ توسط مجید کمالی نژاد | نظرات ()

 

کرج - سه راه گوهردشت - 29 / 10 / 89 هنرمند آقای همایون همایونی از کسبه محترم محل

نوشته شده در تاريخ ۱۳۸٩/۱٠/٢٤ توسط مجید کمالی نژاد | نظرات ()

 

یه روز یه لره  بود ، کریم خان زند

ساده زیست و نیک سیرت و عدالت پرور و به جای نام پادشاه لقب خود را گذاشت

وکیل الرعایا

 

یه روز یه رشتیه ! ..

اسمش میرزا کوچک خان بود ، میرزا کوچک خان  جنگلی ...

جلوی دشمنان داخلی و خارجی مردمش مردونه وایستاد

تا جونش را فدای سرزمینش کرد

 

یه روز یه ترکه ! ..

اسمش ستارخان بود ، شاید هم باقر خان ...

خیلی شجاع بود خیلی نترس ....

جونش را گذاشت کف دستش و سرباز راه مشروطیت و آزادی شد

فداکاری کرد ، برای ایران ، برای من و تو

 

یه روز ما همه با هم بودیم ....

ترک و رشتی و لر و اصفهانی و !...

تا اینکه یه عده رمز دوستی ما رو کشف کردند

و قفل دوستی ما رو شکستنند ..

حالا ما برای هم جوک می سازیم

به هم می خندیم

و اینجوری شادیم !....

خیلی خوش میگذره

 نیشخند  شیطان

از آقای محمد حسنی



ادامه مطلب...
نوشته شده در تاريخ ۱۳۸٩/۱٠/٢٠ توسط مجید کمالی نژاد | نظرات ()

خداوند برای رهبری امت اسلام بعد از پیامبر اکرم چه دستوری داده ؟ آیا ممکن است موضوع مهم رهبری مسکوت مانده باشد ؟!! آیا تعیین رهبری امت اسلام به عهده مردم ( تعدادی از مردم) گذاشته شده است ؟ (همانند خلافت خلیفه اول ) یا به انتصاب است (همانند خلیفه دوم واگرچنین حقی است چرا این حق را پیامبر برای خودش نداشت ...؟!!) یا .... پاسخ این سوال مهم را باید کجا یافت که بتوان کاملا به آن اطمینان داشت.

 

 

 



ادامه مطلب...
نوشته شده در تاريخ ۱۳۸٩/۱٠/۱۸ توسط مجید کمالی نژاد | نظرات ()

سوالات زیادی برای انسانها پیش می آید . سوال ممکن است برای یک فرد ، یک گروه ، یک جامعه ، و ...... یا برای تمام بشریت در تمام اعصار باشد ، فراوانی جمعیتی که سوالی را به صورت مشترک دارند نشانگر اهمیت آن سوال است ! یکی از سوالات اساسی که برای بشریت در تمام اعصــار بوده ،این است  که

 



ادامه مطلب...
نوشته شده در تاريخ ۱۳۸٩/۱٠/۱۳ توسط مجید کمالی نژاد | نظرات ()

در آیه 80 سوره مبارکه بقره می خوانیم :

و گفتند هرگــــز آتـش دوزخ جز چند روزی به ما نخواهد رسید . بگو آیا پیمانی از خـــدا گرفته اید ؟ ــ و خـداوند هرگز از پیمانش تخلف نمی ورزد ــ یا چیزی را که نمی دانید به خــــدا نسبت می دهید.

در آیه 24 سوره مبارکه آل عمران نیز معنای مشابهی ملاحظه می گردد .

خداوند متعال طی آیات متعددی در قرآن مجید  " بنی اسرائیل " را بخاطر گفتار و کردار غلط شان نکوهش نموده است و در حقیقت گفتار و کردار غلط نکوهش شده و ازاقوام متعدی به عنوان فاعل به آن افعال یا گفتار مذموم نامبرده  شده است .

حالا چرا بعضی اعم از یهودی یا مسیحی و یا مسلمان فکر می کنند از آتش دوزخ مصون خواهند بود ؟!!

دوست عزیزم آقای داود جمشیدیان از حجت الاسلام پروازی سوال کرده بود آیا این که گفته می شود شیعه به جهنم نمی رود صحیح است ؟ پاسخ ایشان یک جمله کوتاه بیشتر نبود " بله شـیـعــه به جهنم نمی رود " تاکید ایشان برلفظ شیعه بیانگر این حقیقت بود که " کسی که در گفتار و کردار شیــعه و رهرو راه عـــلی علیه السلام باشد اهل جهنم نخواهد بود "  بلی این قطعاً عدالت است که شیعه به جهنم نرود.

شایسته است توجه بیشتری به این مفاهیم داشته باشیم تا یک عمر راه را به اشتباه نرویم .

نوشته شده در تاريخ ۱۳۸٩/۱٠/۱۳ توسط مجید کمالی نژاد | نظرات ()

مسافریم سینه زنان منزل به منزل تا خدا

      منزل اول هیئت ها منزل آخر کربلا

بزن بریم بزن بریم چه غم اگه این راه طولانیه

     بزن بریم بزن بریم ارباب هر قدم باهاته

بزن بریم بزن بریم چه غم اگه این راه طوفانیه

    بزن بریم بزن بریم ارباب کشتـــــــی نجاتـه

سربند جنــون رو ببندین

    ارباب هممونو پسندید ارباب هممونو پسندید

پا بذار رو دنیا پرواز کن پرواز

    این سفر نامه عشقو آغاز کن آغاز

دنیا فریبندس گاهی غم گاهی خندست

   به فکر توشه راه باش حسین برگ برندست

بیا بمونیم با حسین با حسین باحسین

   فقط بخونیم یا حسین یاحسین یاحسین

با حسین بودن یعنی نماز باحسین بودن یعنی زکات

    یعنی عبادت در حیات یعنی شهادت در ممات

با حسین بودن یعنی یقین

    خلیفه الله در روی زمین

با حسین بودن در یک کلام    

     یعنی رضــاً برضــائک والســــــلام

نوشته شده در تاريخ ۱۳۸٩/۱٠/۱۱ توسط مجید کمالی نژاد | نظرات ()

یک مسئله عجیب به نام تصویر ذهنی


1- شخصی سر کلاس ریاضی خوابش برد. زنگ را زدند بیدار شد و با عجله دو مسئله را که روی تخته سیاه نوشته شده بود یادداشت کرد و با این «باور» که استاد آنرا به عنوان تکلیف منزل داده است به منزل برد و تمام آنروز و آن شب برای حل کردن آنها فکر کرد. هیچیک را نتوانست حل کند. اما طی هفته دست از کوشش برنداشت. سرانجام یکی از آنها را حل و به کلاس آورد. استاد به کلی مبهوت شد زیرا آندو را به عنوان دو نمونه ازمسایل غیر قابل حل ریاضی داده بود .



2- در یک باشگاه بدنسازی پس از اضافه کردن 5 کیلوگرم به رکورد قبلی ورزشکاری از وی خواستند که رکورد جدیدی برای خود ثبت کند. اما او موفق به این کار نشد. پس از او خواستند وزنه ای که 5 کیلوگرم از رکوردش کمتر است را امتحان کند. این دفعه او براحتی وزنه را بلند کرد. این مسئله برای ورزشکار جوان و دوستانش امری کاملا طبیعی به نظر می رسید اما برای طراحان این آزمایش جالب و هیجان انگیز بود. چرا که آنها اطلاعات غلط به وزنه بردار داده بودند. او در مرحله اول از عهده بلند کردن وزنه ای برنیامده بود که در واقع 5 کیلوگرم از رکوردش کمتر بود و در حرکت دوم ناخودآگاه موفق به بهبود رکوردش به میزان 5 کیلوگرم شده بود. او در حالی و با این «باور» وزنه را بلند کرده بود که خود را قادر به انجام آن می دانست.

هر فردی خود را ارزیابی میکند و این برآورد مشخص خواهد ساخت که او چه خواهد شد. شما نمی توانید بیش از آن چیزی بشوید که باور دارید«هستید». اما بیش از آنچه باور دارید«می توانید» انجام دهید
نورمن وینست پیل

نوشته شده در تاريخ ۱۳۸٩/۱٠/۱۱ توسط مجید کمالی نژاد | نظرات ()

یک پیرمرد بازنشسته، خانه جدیدی در نزدیکی یک دبیرستان خرید. یکی دو هفته اول همه چیز به خوبی و در آرامش پیش میرفت تا این که مدرسه ها باز شد. در اولین روز مدرسه، پس از تعطیلی کلاس‌ها سه تا پسر بچه در خیابان راه افتادند و در حالی که بلند، بلند با هم حرف می زدند، هر چیزی را که در خیابان افتاده بود شوت می‌کردند و سر و صدای عجیبی راه انداختند. این کار هر روز تکرار می شد و آسایش پیرمرد کاملاً مختل شده بود. این بود که تصمیم گرفت کاری بکند.

روز بعد که مدرسه تعطیل شد، دنبال بچه ها رفت و آنها را صدا کرد و به آنها گفت: «بچه ها شما خیلی بامزه هستید و من از این که می‌بینم شما اینقدر نشاط جوانی دارید خیلی خوشحالم. من هم که به سن شما بودم همین کار را می‌کردم. حالا می خواهم لطفی در حق من بکنید. من روزی 1000 تومن به هر کدام از شما می دهم که بیایید اینجا، و همین کارها را بکنید.» بچه ها خوشحال شدند و به کارشان ادامه دادند. تا آن که چند روز بعد، پیرمرد دوباره به سراغشان آمد و گفت: « ببینید بچه ها متأسفانه در محاسبه حقوق بازنشستگی من اشتباه شده و من نمی‌تونم روزی 100 تومن بیشتر بهتون بدم. از نظر شما اشکالی نداره؟

بچه ها گفتند: « 100 تومن؟ اگه فکر می‌کنی ما به خاطر روزی فقط 100 تومن حاضریم اینهمه بطری نوشابه و چیزهای دیگه رو شوت کنیم، کور خوندی. ما نیستیم.»

و از آن پس پیرمرد با آرامش در خانه جدیدش به زندگی ادامه داد.

 

 

نوشته شده در تاريخ ۱۳۸٩/۱٠/۱۱ توسط مجید کمالی نژاد | نظرات ()

کشاورزی الاغ پیری داشت که یک روز اتفاقی به درون یک چاه بدون آب افتاد. کشاورز هر چه سعی کرد نتوانست الاغ را از درون چاه بیرون بیاورد.

پس برای اینکه حیوان بیچاره زیاد زجر نکشد، کشاورز و مردم روستا تصمیم گرفتند چاه را با خاک پر کنند تا الاغ زودتر بمیرد و مرگ تدریجی او باعث عذابش نشود.    

 مردم با سطل روی سر الاغ خاک می ریختند اما الاغ هر بار خاک های روی بدنش را می تکاند و زیر پایش می ریخت و وقتی خاک زیر پایش بالا می آمد، سعی می کرد روی خاک ها بایستد.

 روستایی ها همینطور به زنده به گور کردن الاغ بیچاره ادامه دادند و الاغ هم همینطور به بالا آمدن ادامه داد تا اینکه به لبه چاه رسید و در حیرت کشاورز و روستائیان از چاه بیرون آمد ...



نتیجه خردمندانه : مشکلات، مانند تلی از خاک بر سرآدم می ریزند و فقط  دو راه وجود دارد: اول اینکه زیر مشکلات  زنده به گور شد دوم اینکه از مشکلات سکویی ساخت برای صعود!

 

 

 

--

نوشته شده در تاريخ ۱۳۸٩/۱٠/۱٠ توسط مجید کمالی نژاد | نظرات ()

حتماً شنیده اید که زندگی جاده یک طرفه ای است .... خیلی ها هم میگویند ایکاش عمر دوباره ای به ما داده می شد تا دوباره شروع کنیم.

شعر نو  زیر  که نمی دانم سروده کیست را بیست و چند سال پیش از دوست عزیزم آقای بهرام شریفی شنیدم و خیلی خوشم آمد  این شعر زبان حال کسی است که در میانه راه فهمیده زندگی یعنی چه ! و خوشا به حال اوکه فهمید .

 تقدیم حضور عزیزتان می کنم

طی شد این عمر، تو دانی به چه سان

            پوچ و بس تند، چنان باد دَمان

همه تقصیر من است، این که خودم میدانم

که نکردم فکری

           که تامل ننمودم، روزی

                                     ساعتی یا آنی

 که چه سان میگذرد عمر گران؟

 کودکی رفت به بازی، به فراغت، به نشاط

             فارغ از نیک و بد و مرگ و حیات

 همه گفتند: کنون تا بچه ست، بگذارید بخندد شادان

             که پس از این دگرش، فرصت خندیدن نیست

                                                             بایدش نالیدن

 من نپرسیدم هیچ

             که پس از این ز چه رو

                                     نتوان خندیدن

 هیچکس نیز نگفت: زندگی چیست؟ چرا می آئیم؟

 بعد از این چند صباح، به کجا باید رفت؟

             با کدامین توشه، به سفر باید رفت؟

                                     من نپرسیدم هیچ، هیچکس نیز نگفت  

نوجوانی سپری گشت به بازی، به فراغت، به نشاط

             فارغ از نیک و بد و مرگ و حیات

 بعد از آن باز نفهمیدم من، که چه سان عمر گذشت؟

 لیک گفتند همه:

             که جوان است هنوز، بگذارید جوانی بکند، بهره از عمر بَرَد، کام رانی بکند

 بگذارید که خوش باشد و مست

             بعد از این نیز، بر او عمری هست

 یک نفر بانگ برآورد که او

             از هم اکنون باید فکر آینده کند  

دیگری آوا داد: که چو فردا بشود، فکر فردا بکند

 سومی گفت: همانگونه که دیروزش رفت، بگذرد امروزش، همچنین فردایش

 با همه این احوال

            من نپرسیدم هیچ

                         به چه سان دی بُگذشت؟

 آن همه قدرت و نیروی عظیم، به چه ره مصرف گشت؟

 نه تفکر، نه تعمق و نه اندیشه دَمی

             عمر بگذشت به بی حاصلی و مسخرگی

 چه توانی که ز کف دادم مُفت

             من نفهمدم و کس نیز مرا هیچ نگفت  

قدرت عهد شباب، میتوانست مرا تا به خدا پیش برد

             لیک بیهوده تلف گشت جوانی، هیهات

 آن کسانیکه نمیدانستند    زندگی یعنی چه؟

 رهنمایم بودند

عمرشان طی شد

            بیهوده و بی ارزش و کار

 و مرا میگفتند که چو آنان باشم

           که چو آنان دائم، فکر خوردن باشم

                  فکر گشتن باشم

                         فکر تامین معاش

                                 فکر ثروت باشم

                                        فکر یک زندگی بی جنجال

                                               فکر همسر باشم

 کس مرا هیچ نگفت:

             زندگی ثروت نیست

                         زندگی داشتن همسر نیست

 زندگانی کردن، فکر خود بودن و غافل ز جهان بودن نیست

                                                 من نفهمیدم و کس نیز مرا هیچ نگفت

 و صد افسوس که چون عمر گذشت، معنی اش فهمیدم

 حال میپندارم، هدف از زیستن این است رفیق

             من شدم خلق که با عزمی جزم، پای از بند هواها گُسَلَم

 پای در راه حقایق بنهم

             با دلی آسوده

                         فارغ از شهوت و آز و حسد و کینه و بخل

 مملو از عشق و جوانمردی و علم

             در ره کشف حقایق کوشم

                      زره جنگ، برای بد و ناحق پوشم

                                     ره حق پویم و حق جویم و بس حق گویم

 آنچه آموخته ام بر دگران نیز نکو آموزم

             شمع راه دگران گردم و با شعله خویش

                        ره نمایم به همه، گرچه سرا پا سوزم

 

نوشته شده در تاريخ ۱۳۸٩/۱٠/٩ توسط مجید کمالی نژاد | نظرات ()

از راست به چپ / حسن زنگنه / مجید ترکان / حسن  قندهاری / مجید کمالی نژاد / شهرام حائریان

با شهدا بودن افتخارم است و نه تنها برای یک لحظه از آن دورانم پشیمان نیستم که اعتقاد دارم اگر چیزی داشته باشم از همان ایام است و خــــدا کند ضایع نکرده باشم  دعای شب و روزم عاقبت بخیریست . و التماس دعــا دارم که بتوانم مثل آنها بروم

نوشته شده در تاريخ ۱۳۸٩/۱٠/٩ توسط مجید کمالی نژاد | نظرات ()

عمر صد ساله به جز روزی نیست                       زنــــدگی آش دهن سـوزی نیست

فقــر و پیـــــری چو به هم پیوستند                       قــوز بالاتر از این قـــوزی نیست

بکوشیم  .... که تا در انتهای این زندگی کوتاه و بی ارزش

فقیر نباشیم زیرا کار خیلی سخت خواهد شد بهتر است به فکر اندوخته ای درخور باشیم

برگ سبزی به گور خویش فرست                     کس نیارد ز پس تو پیش فرست

نوشته شده در تاريخ ۱۳۸٩/۱٠/٩ توسط مجید کمالی نژاد | نظرات ()

کشکول ظرفی است که درویشان به شانه خود آویزان می کنند و در آن چیزهای متفاوت و متنوعی دیده می شود ....

کشکول کنایه از مجموعه ای متنوع و متفاوت است . مثلاً  کتاب کشکول شیخ بهایی شامل شعرهاو نثرهای مورد علاقه اوست که البته برخی از این شعرها و نثرها از خود وی و برخی نیز گردآوری او از دیوان هاو کتاب های مورد علاقه‌اش هستند ، همچنین  مضامین ِ دینی، تاریخی، ادبی، ریاضی و نجومی نیز در آن موجود است. این مطالب اغلب بی‌هیچ نظم خاصی به دنبال هم آمده‌اند

چون مطالبی که در نظر دارم بنویسم متفاوت و مختلف است لذا این نام را برگزیدم

.: Weblog Themes By MihanTheme :.
درباره وبلاگ
مجید کمالی نژاد
موضوعات
 
آخرين مطالب
نويسندگان
آرشيو مطالب
صفحات جانبي




تمام حقوق اين وبلاگ و مطالب آن متعلق به صاحب آن مي باشد.