مجید کمالی نژاد
کشکول
نوشته شده در تاريخ ۱۳٩٠/۳/٢۸ توسط مجید کمالی نژاد | نظرات ()

دو نفر به محضر شخصی بزرگ می روند تا به اختلاف میان آنها رسیدگی کند و می گویند دو نفر شاکى هستیم که یکى از ما بر دیگرى تعدّى کرده ، اکنون در میان ما به حق داورى کن و ستم روا مدار، و ما را به راه راست هدایت فرما.
یکی از آنها می گوید : این برادر من است نود و نه میش دارد، و من یکى بیش ندارم، امّا او اصرار مى‏کند که این یکى را هم به من واگذار ! و از نظر سخن بر من غلبه کرده است.
آن شخص بزرگ  گفت: مسلماً او با درخواست یک میش تو براى افزودن آن به میش هایش بر تو ستم کرده ، و بسیارى از دوستان به یکدیگر ستم مى‏کنند مگر آنها که ایمان آورده‏اند و عمل صالح دارند، اما عده آنان کم است!

اما آن شخص بزرگ که داود نبی بوده متوجه می شود در یک آزمون الهی اشتباه بزرگی کرده و از خدا طلب بخشش می کند . ( این داستان در آیات 21 تا 25 سوره ص  آمده که خوب است با تفسیر آن مطالعه شود ) .

امّا اشتباه حضرت داود چه بود که توبه کرد ؟                                                    حضرت داود اطّلاعات و مهارت فراوانى در امر قضا داشت، و خدا مى‏خواست او را آزمایش کند، لذا یک  شرائط غیر عادى ( که در آیات قبلی  آمده ) براى او پیش آورد، او گرفتار دستپاچگى و عجله شد، و پیش از آنکه از طرف مقابل توضیحى بخواهد داورى کرد . در واقع بدون شنیدن صحبت دو طرف قضاوت کرد .

آری قضاوت امری بسیار مهم است که بسیاری از ما به راحتی و بدون رعایت جوانب آن بطور روزمره در مورد اطرافیان ، همکاران ، فامیل  ، دوستان و .... انجام می دهیم و فقط بعضی وقت ها متوجه می شویم زود و نابجا قضاوت کرده ایم . راستی هیچ اندیشیده ایم چرا خداوند که آگاه به آشکار و نهان است و هیچ چیز از اعمال و نیات بر او پنهان نیست در قیامت از بندگانش سوال می کند ؟ و حق دفاع و پاسخگویی را برای بندگان گناهکارش قائل است ؟ ولی چرا ما که خیلی از زوایای موضوعی را نمی دانیم ، خود را بی نیاز از تحقیق بیشتر و سوال می دانیم !!

نوشته شده در تاريخ ۱۳٩٠/۳/٢٤ توسط مجید کمالی نژاد | نظرات ()

در زمان های قدیم که وسایل حمل و نقل امروزی نبود و  مردم مسافرت خود را با چهارپایان انجام  می دادند ، سفر حج ماهها طول می کشید و حاجی مجبور بود علاوه بر پیش بینی و تامین مایحتاج اهل و عیال خود ، سرکشی و رفع مشکلات احتمالی خانواده اش را هم به فامیل و امینی بسپارد .

این داستان واقعی و مربوط به آن سالهاست که یادم نیست آن را در کدام کتاب خوانده ام به هر حال تقدیم حضورتان می کنم :

شخصی از اهالی خراسان که قصد سفر حج داشت نزد دوست خود که در نزد عموم مردم بسیار امین و معتبر بود می رود و می گوید من عازم حج هستم و تمام مایحتاج خانواده ام را هم تا برگردم تامین کرده ام چون شما دوست من و امین تمام مردم این شهر هستید و من به شما کاملاً اعتماد دارم از شما تقاضا دارم  هر از گاهی به خانواده ام سرکشی کنید و اگر مشکلی داشتند برطرف کنید . شخص که به درستکاری شهره شهر بود قبول می کند و حسب وظیفه ای که پذیرفته بود هر از گاهی با چشم و دل پاک به خانواده دوستش سرکشی می کرد . تا اینکه یک روز ناخواسته همسر آن شخص را در خانه اش با وضعیتی نامناسب می بیند و شیطان او را به شدت وسوسه به انجام خیانت به ناموس دوستش می کند امّا او در آن موقعیت بر وسوسه شیطان غالب و از خانه خارج می شود امّا شیطان دست بردار نبود ، مرد به حرم امام رضا (ع) می رود و از خدا کمک می خواهد تا  آبروی چندین و چندساله اش  را حفظ کند . شب در خواب امام رضا (ع) را می بیند که به او می فرماید : تو به شهر ری ، فلان محله و نزد فلان شخص برو ، او به تو میگوید بر این مشکل چگونه فائق شوی . مرد عازم ری می شود وقتی به ری می رسد نشانی آن محل را می پرسد مردم با تعجب به او نگاه میکنند و بدون پاسخ می روند و او از این رفتار مردم متعجب می ماند ، بالاخره یک نفر به او می گوید شما آدم مسلمان و درستکاری به نظر می رسید آنجا محل خوبی نیست  شما آنجا با چه کسی کار دارید ؟ می گوید با فلانی ، شخص با تعجب بیشتر می پرسد فلانی؟!  او شرابخوار و لواط کار است شما آدم موجّه با او چکار داری ؟!  آن مرد خراسانی پیش خود می گوید پس چرا امام رضا (ع) نشانی این فرد این چنینی را به من داده ؟! به هر حال آدرس را می گیرد و می رود و آن شخص را هم پیدا می کند . مرد خراسانی از او می پرسد من برای سوال و حل مشکلی اینجا آمده ام ؛ امّا چند سوال بعدی برایم پیش آمد که ابتدا می خواهم جواب آنها را بدانم ، اوّل اینکه شما چرا در این محل که بد نام است زندگی میکنی؟ شخص در جوابش می گوید اینجا محل مسلمانان و محل خوبی بود و من در همین خانه به دنیا آمدم و این خانه آبا و اجدادی من است من به این محل نیامدم بلکه بقیه اهالی خانه هایشان را به ساکنین فعلی فروختند و از اینجا رفتند . مرد خراسانی می پرسد این پسر کیست که نزد توست ؟ می گوید برادرم مرحوم شده و این فرزند اوست که نزد من است . می پرسد آن جام شراب چیست ؟ می گو ید آنچه دیگران فکر می کنند نیست و این شربت است می توانی از بویش هم متوجه شوی . مرد خراسانی می گوید خوب تو که آدم درستکاری و مومنی هستی ( که امام رضا مرا نزد تو فرستاده ) بیرون بیا از این محل و ایمانت را به مردم نشان بده . آن مرد در پاسخ می گوید اگر مردم به من این گونه اعتماد کنند آنگاه که به مکه بروند اهل و عیالشان را به من خواهند سپرد و  وسوسه  خیانت به سراغ من خواهد آمد. مرد خراسانی که جواب سوال نپرسیده خود را گرفته بود  می فهمد فقط عبادت خالصانه است که می تواند انسان را نجات دهد ....... 

 

 

نوشته شده در تاريخ ۱۳٩٠/۳/٢٢ توسط مجید کمالی نژاد | نظرات ()

می خواستم به دنیا بیایم، در زایشگاه عمومی، پدر بزرگم به مادرم گفت: فقط بیمارستان خصوصی.
مادرم گفت: چرا؟... گفت: مردم چه می گویند؟

می خواستم به مدرسه بروم، مدرسه ی سر کوچه ی مان. مادرم گفت: فقط مدرسه ی غیر انتفاعی!
پدرم گفت: چرا؟...مادرم گفت: مردم چه می گویند؟

به رشته ی انسانی علاقه داشتم. پدرم گفت: فقط ریاضی
گفتم: چرا؟...گفت: مردم چه می گویند؟

با دختری روستایی می خواستم ازدواج کنم. خواهرم گفت: مگر من بمیرم.
گفتم: چرا؟...گفت: مردم چه می گویند؟

می خواستم پول مراسم عروسی را سرمایه ی زندگی ام کنم. پدر و مادرم گفتند: مگر از روی نعش ما رد شوی.
گفتم: چرا؟...گفتند: مردم چه می گویند؟

می خواستم به اندازه ی جیبم خانه ای در پایین شهر اجاره کنم. مادرم گفت: وای بر من.
گفتم: چرا؟...گفت: مردم چه می گویند؟

اولین مهمانی بعد از عروسیمان بود. می خواستم ساده باشد و صمیمی. همسرم گفت: شکست، به همین زودی؟!
گفتم: چرا؟... گفت: مردم چه می گویند؟

می خواستم یک ماشین مدل پایین بخرم، در حد وسعم، تا عصای دستم باشد. زنم گفت: خدا مرگم دهد.
گفتم: چرا؟... گفت: مردم چه می گویند؟

بچه ام می خواست به دنیا بیاید، در زایشگاه عمومی. پدرم گفت: فقط بیمارستان خصوصی.
گفتم: چرا؟... گفت: مردم چه می گویند؟

می خواستم بمیرم. بر سر قبرم بحث شد. پسرم گفت: پایین قبرستان. زنم جیغ کشید.
دخترم گفت: چه شده؟... گفت: مردم چه می گویند؟

مُردم، برادرم برای مراسم ترحیمم مسجد ساده ای در نظر گرفت.
خواهرم اشک ریخت و گفت: مردم چه می گویند؟

از طرف قبرستان سنگ قبر ساده ای بر سر مزارم گذاشتند.
اما برادرم گفت: مردم چه می گویند؟

خودش سنگ قبری برایم سفارش داد که عکسم را رویش حک کردند.
حالا من در اینجا در حفره ای تنگ خانه کرده ام و تمام سرمایه ام برای ادامه ی زندگی جمله ای بیش نیست: مردم چه می گویند؟

مردمی که عمری نگران حرفهایشان بودم، لحظه ای نگران من نیستند!


نقل از  حسین ماورا 

.: Weblog Themes By MihanTheme :.
درباره وبلاگ
مجید کمالی نژاد
موضوعات
 
آخرين مطالب
نويسندگان
آرشيو مطالب
صفحات جانبي




تمام حقوق اين وبلاگ و مطالب آن متعلق به صاحب آن مي باشد.