مجید کمالی نژاد
کشکول
نوشته شده در تاريخ ۱۳۸٩/۱٠/۳٠ توسط مجید کمالی نژاد | نظرات ()

 

در مکتب حقــــــایق پیش ادیب  عشـــق         

هان ای پسر بکوش که روزی چون پدر شوی

دست از مس وجود چو مردان ره بشوی            

 تا کیـــــمیای عشـــــــــق بیابی و زر شوی  

 


از راست  محمد تقی خسروانی _ ابوالحسن کمالی نژاد ( پدرم ) _ میرزا محمود ساسانی ( معلم ) _ ابوالحسن کمالی دهقان.

این عکس بیش از هفتاد سال پیش گرفته شده است

خاطرات دوران کودکی

پـــدرم راجــع به تحصـیلـش می گویـــــــد : قدیم به محل تحصیل بچه ها ملاخانه می گفتند در ملاخانه بچه ها خواندن و نوشتن و قرائت قرآن را می آموختند ملاخانه تابستانها در مسجد و زمستانها در منازل تشکیل می شد بعد از ملاخانه مکتب ایجاد شد در مکتب علاوه بر خواندن و نوشتن حساب ( ریاضی ) هم به بچه ها آموخته می شد و بعداً مدرسه ها ایجاد شد . من خواندن و نوشتن و قرائت قرآن را در ملاخانه نزد ملا عباسعلی ( پدر بزرگ همسرم ) آموختم و بعد به مکتب رفتم و نزد استاد میرزا محمود ساسانی اهل دیزان طالقان آموخته هایم را تکمیل کردم و حساب را هم به خوبی یاد گرفتم و با تاسیس مدرسه تا کلاس ششم ابتدائی خواندم  (که البته کلاس ششم در آن دوران تحصیلات بالائی به حساب می آمد ) .

 و من می گویم : مطالعات وسیع ، خط خوش ، نگارش عالی ، سرودن اشعار در مناسبت های مختلف ، آشنایی با امور مالی و حسابداری و ... حاصل عشق و علاقه وافر به تحصیل و تلاش خستگی ناپذیر ایشان بوده و همچنین زحمات اساتید گرامی و محترمشان که انشالله خداوند همه ایشان را غریق رحمت خود فرماید .

 پـــدرم راجــع به فوت پــدرش  می گویـــــــد : من شش ساله و خواهرم چهار سال بیشتر سن نداشت فصل زمستان و هوا سرد بود و کرسی داشتیم . پدرم بیمار بود و فامیل نزدیک در منزل ما جمع بودند ناگهان حال پدرم بد و علائم احتضار در او پدیدار شد همه نگران شدند و  پدرم را رو به قبله کردند و بعد که علائم مرگ و فوت او را ملاحظه کردند چشمش را بستند و شیون و زاری کردند مادر بزرگم دست پدرم در دست داشت نگهان گفت ساکت باشید او زنده است دارد دستم را دارد فشار می دهد بعد از دقایقی پدرم چشمش را باز کرد و همه خوشحال شدیم  او به ما گفت شما وقتی مرا رو به قبله میکردید و چشمم را می بستید امام رضا به من حمد و سوره یاد می داد و در آن حال دو قبر کنده شده در قبرستان را به من نشان دادند و گفتند یکی متعلق به سید عبدالکریم است و دیگری را هر چه فکر میکنم یادم نمی آید گفتند متعلق به کیست و مردن را من اینطور حس کردم که انگار یک خاک مرطوب را وقتی انسان برهنه باشد روی او بریزند . و  بعد پدرم گفت گرسنه ام برایم غذا بیاورید ، غذایش را خورد و به من گفت برایم قرآن بخوان و با اینکه سوادی نداشت اشتباه قرائت من را به درستی می گرفت و حدود سه ساعت گدشت که دوباره حالش بد شد و این بار به جوار رحمت حق شتافت و ما را ترک کرد . آری آن شب سید عبدالکریم هم فوت کرد ! و آن قبر دیگر هم که به پدرم در حال احتضار نشان داده بودند متعلق به خود پدرم بوده ! بعد فوت پدرم من و مادر و خواهرم نزد دایی ام زندگی کردیم .  

---------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

کرج _ پل در حال احداث ورودی تهران به کرج _ سالهای دهه بیست

---------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

 پدرم می گوید در سال 1322 در مرکز تحقیقات دامپروری کشـور در کـرج در قسمت طیور مشغول بکار شدم و در سال 1326 به کارگـاه نجّـاری رفتـم و نجّاری را در نزد استـاد رحمت الله قمـی آموختــــــم و چون به نجّاری خیلی علاقمند بودم بسیار زود استاد کار شدم . بعد از ظهرها در انباری خانه دایی ام با ابزارهای ابتدایی آن دوره نجّاری می کردم ، کم کم وسایل بیشتری خریداری کردم و یک مغازه اجاره کردم و رسماً بعد از ظهرها به عنوان شغل دوم به نجّاری پرداختم و بعد از مدتی خودم مغازهای در دو دهنه احداث کردم و تا همین چند سال پیش به نجّاری ادامه می دادم  و مدتی هم کار حسابرسی تعاونی مصرف اداره را به عهده داشتم .

در سال 1330 به فعالیت های سیاسی گرایش پیدا کردم  با جبهه ملّی همکاری می کردم  خصوصاً در جریان ملی شدن صنعت نفت ، که در تهران فعالیت می کردم  . آن سالها نماینده کارمندان مرکز تحقیقات دامپروری هم بودم  و برای احقاق حقوق ایشان تلاش می کردم  .

امّا بعد از آشنایی با حضرت آیت الله خمینی از مریدان ایشان شدم  و همواره در خط  ایشان حرکت کردم .

استخدام رسمی من در مرکز تحقیقیات دامپروری کشــــور در سال 1326 با حقــوق 96 تومان و بازنشستگی ام در ســــال 1356 بود . البتّه بازنشستگی پایان کار و فعالیت من نبود و حدود سی سال بعد از آن هم کار کردم و هیچگاه از کار خسته نشدم البتّه در فعّالیت هایی اجتماعی و عام المنفعه کماکان مثل گذشته فّعا ل هستم .  

 

نماینده کارمندان مرکز تحقیقات دامپروری کشور _ سال 1330

خاطرات دوران کار در مرکز تحقیقات

کار عار نیست :  پدرم می گوید در مرکز تحقیقات دامپروری آمریکائی ها حضور زیادی داشتند ، تعداد زیادی نرده چوبی سفارش شده و من آنها را ساخته بودم . یکی از کارشناسان آمریکائی به همراه یکی از مهندسین ایرانی آمدند و دیدند نرده ها آماده است و قرار شد آنها را ببرند . مهندس ایرانی رفت کامیون بیاورد ، تا او بیاید آن آمریکائی تمام نرده ها را دوتا دوتا زیر بغل زد و برد !!

یک درس : پدرم می گوید در خانه معاون وزیر کشاورزی کار دکوراسیون چوبی انجام می دادیم و شاهد بودم او هر موقع میخواهد بیرون برود دست ماد پیرش را می بوسد و از او اجازه می گیرد و بعد می رود یکبار ضمن احترامی که قلباً به کارش داشتم گفتم خوب همه مادرشان را دوست دارند ولی این کارها را نمی کنند ، ایشان گفت اگر دیگران هم عقلشان برسد این کارها را می کنند !!

آری در هر زمـان و مکان هستند آدم هائی که علیرغم عنوان و وابستگی هایشان کارهائی می کنند که موجب تعجب و تحسین همگان می شوند و چه بسا متقابلاً هستند آدمهائی که بر خلاف تصور اوّلیه مـردم ، کارهائی می کنند که موجب تعجـب و تاسـف انســــان می شوند به اعتقـــاد من هـر انســــانی چه خــوب چه بــد ، نقطـه سفیــد یا سیاهـی در قلبش دارد که به موجب آن می تواند عاقبت بخیر یا عاقبت به شـــر شود .

 

---------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

 

  حج تمتع _ منی _ سال 135۴

در موسم حج سال 1354 چادرهای حجاج در منی دچار آتش سوزی شد پدرم می گوید آتش از چادر کشورهای آفریقائی شروع شده و به سرعت به تمام چادرها سرایت کرد حجاج با وحشت و به سرعت به سمت کوهها فرار کردند و صحنه عجیبی بود که انسان را به یاد قیامت می انداخت ... انبوه مردم در حالیکه فقط لباس احرام داشتند با وحشت و هراس در حال فرار بودند و آتش هم به سرعت از پشت سر در حال پیش آمدن بود و هر کس به فکر خود بود ... و به هر حال اعمال حج علیرغم تمام مشکلات با موفقیّت به اتمام رسید .

---------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

 

 کربلای معلی _ 1378

 

مشهد الرضا (ع) _ 1388

 در و دیوار خانه معشوق هم برای عاشق دوست داشتنی است چرا که بوی محبوب را می دهد . شاید دیده باشید وقتی کسی عزیزش را از دست می دهد لباس ، وسایل و اتاقش را می بوید و می بوسد و دست می کشد و عزیز می دارد و این یک جلوه حب و علاقه است و خداوند متعال در قرآن کریم ، خود خطاب به رسول اکرم(ص) می فرماید: «ای رسول خدا، بگو من از شما اجر رسالت جز این نمی خواهم که محبت و مودت را در حق خویشاوندانم رعایت نمایید.»

و خوشا به حال آنانکه یک عمر محب اهل بیت پیامبر ( ص ) و تسلیم فرمان حق بوده اند .

---------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

 گزیده از اشعار پدرم

مناجات

اغثنی یا غیاث المستغیثین          ترحم کن به ما ای حامی دین

بکن رحمی به ما ای حی داور          مدارا کن به ما در روز محشـــر

به حق زاده ساقی کوثـــــــــر          که بنموده فدا جان در ره دین

 اغثنی یا غیاث المستغیثین

بود از حد فزون جرم و گناهم          به پیش در گهت من رو سیاهم

به غیر از تو که را باشد پناهم          ز بس جرم و گناه هست سنگین

اغثنی یا غیاث المستغیثین

پناه بی پناهان  تویی تو          ولیّ و یار مظلومان تویی تو

برانداز ستمکاران  تویی تو          بکن تعجیل تو ای یاور دین

  اغثنی یا غیاث المستغیثین

تویی احیاگر عدل و عدالت          رهایی ده تو ما را از ضلالتت

به روز حشر کن بر ما شفاعت          به حق سوره زیتون و التین

  اغثنی یا غیاث المستغیثین

ز خون ســــــــرخ سربازان ایـــــــــران          شده  ایــران زمین  همچون گلستان

شدند قربانی اسلام و قـــــرآن          بدادند جان خود را در ره دیـــن

اغثنی یا غیاث المستغیثین

بکن تو ریشه صدام یا رب          مدد بنما تو بر اسلام یا رب

شوند پیروز بر کفار یا رب          به حق حرمت طه و یاسین

اغثنی یا غیاث المستغیثین

تمام کافران را جمله یکسر          بکن نابود با صدام کافــــر

عذابشان بکن تا روز محشــــر          که گردیدند جمله خارج از دین

اغثنی یا غیاث المستغیثین

به لطف خود ببخش عصیان ما را          بفرما دور از این هیات بلا را

گشـــــــــــا بر ما ره کربــــــــــلا را          که تا زائر شویم بر سرور دین

اغثنی یا غیاث المستغیثین

به رهبر عمر طولانی عطا کن          وجودش را مصون از هر بلا کن

از او رفع خطر هر صبح و عشا کن          اجابت کن دعایم یا رب آمین

اغثنی یا غیاث المستغیثین

مناجات

مـــــــــن و بـــــــــار گناهــــــی         تـــــــو با و بـــایـــــک  نگـــــاهــــی

بـــــــده بـــــر مـــــن پناهـــــی          خــــــــــــدایا تـوبــــــــه تـوبــــــــه 

گنـــاهـــم بس فــزون اســــت          دلـــــم دریــــــای خـــــــون است 

غمــم از حـد فــزون اســــــــت          خــــــــــــدایا توبــــــــه توبـــــــــه 

نبخشــــایـــــی گنـاهــــــــــــم          بـــــه محـــــــشر رو ســـیاهــــم

ببـــین تــــو اشــک و آهـــــــــم          خـــــــــــدایا توبـــــــــه توبـــــــــه

مکــــن افــــشا گنـــــــاهــــــم          بـــه لطفـــــــــت ده پناهــــــــــم

 بـــــه تــــــو امیــــــــــــــــدوارم          خــــــــــــدایا توبـــــــــه توبــــــــه

 

در مدح و مصیبت حضرت علی (ع) 

  ای فاتــــح خیبر علــی          ای ساقی کوثــر علــی

  ای حــامی در ماندگان          ای یــــاور مستضعفـــان

  پیـــــــروز کن رزمندگان          علـی علـی علـی علـی

 از تیـــغ دشـــــمن دغا          از کینه شد فرقـــت دو تا

خون بارد از ارض و سما          علـی علـی علـی علـی

  کلثـوم و زینــب بی پـدر          شد مجتبی خونین جگــر

 ریزد حسین اشک از بصر          علـی علـی علـی علـی

جــن و ملائـــک نوحه گـر          در ماتـم خیــر البشــــــر

 گــردید امـــت بی پـــــدر          علـی علـی علـی علـی

در مدح حضرت فاطمه (س)

همت و توفیق خواهم از خدای فاطمه

تا بگویم روز و شب مدح و ثنای فاطمه

گر نمی شد خلقت نور علی در روزگار

همسری پیدا نمی شد از برای فاطمه

بر در دولت سرایش آتش سوزان زدند

سوخت از آن سوختن روح و روان فاطمه

در سخاوت حاتم طایی خجل

باشد از جود و سخای فاطمه

می روم همچون گدایان بر درش

تا دهد بر این گدا یک نیمه نانی فاطمه

چشم بیماران هم باشد به سوی درگهش

از خدا خواهد شفا از بهر ایشان فاطمه

عاشق کرب و بلایم چشم من مانده به ره

حاجتم را کن روا جان حسینت فاطمه

کی شود بار سفر بندم ز بهر کربلا

تا بگیرم در بغل قبر عزیز فاطمه

در کنار قتلگه ریزم سرشک از دیده ها

چون که آنجا ناله زد بهر حسینش فاطمه

برای امام حسن (ع)

ای گـــــــــــــل یاســــــــــــــمن          درّ و گـــــــــــــــــــوهـر حــــــسن

شــــــــور تــــــو در ســــــــــــرم          مهــــــــر تــــــــو در دلـــــــــــــــم

        یــــا حســـن  یـــا حســــن       

 کـــــــن طلــــــــب از خــــــــدا          تــــــــا کنـــــــــــــد از وفـــــــــــــا

قــــــــسمـت مـــــا همــــــــــه          مکّـــــــــــــــــه و کـــــــــــــــــربلا

یــــا حســـن  یـــا حســــن

 مـــــــــا گــــــــــــــــــدای درت          حــــرمـــــــــــــــــت مـــــــــــادرت

 درد مـــــــــا کـــــــــــــــــن دوا          حــاجــــــــــــــــــــــت مــــــــــا ادا

یــــا حســـن  یـــا حســــن

آرزویــــــــــــــــــــــم بــــــــــــود           تــــا نـصیـــبـــــــــم شــــــــــــود

تــــــا شـــــــــوم زائــــــــــــــــــر          قــــــــبر تــــــو یــــــــــا حســــن

یــــا حســـن  یـــا حســــن

حـــــرمــــــــــت فاطــــــــــــــمه          کـــــــــن نصـیــــــــب همـــــــــــه

کـــــــــــــــربلای حــــــــــــسین          قبــــــــــــر پـــــــــــاک حـــــــسن

یــــا حســـن  یـــا حســـن

جـــــــسم پــــــــــاک تـــــــــو در          خـــــــاک پنهـــــــــان شـــــــــده

پیکـــــــــــــــر پـــــــــاک تــــــــــو          تیـــــــــــر بـــــــاران شــــــــــــده

یــــا حســـن  یـــا حســـن

 خـــــــــاک قبـــــــــر تــــو بـــــــر          دردهـــــــــا درمـــــــان شـــــــده

شــــــــــــــیـعـیــان از غمــــــــت          ســـــینه ســــــــوزان شــــــــده

یــــا حســـن  یـــا حســـن

روایت کربلا

ناله زینب هنوز از قتلگه آید به گوش

برسر نعش حسین می گفت با شور ونوا

در کنار علقمه عباس اندر خاک و خون

بازوانش از ستم گردیده از پیکر جدا

جسم اکبر پاره پاره گشت از شمشیر کین

حلق اصغر شد نشان تیر این قوم دغا

سایه افکندی سرم یک روز ای پور علی

سایبانت می شوم از آفتاب ای با وفا

 تا نتابد آفتاب بر زخمهای پیکرت

تا نجوشد خون پاکت ای عزیز مصطفی

گفت زینب با دو چشم اشکبار جان

تو جان حسینم ای زمین کربلا

کن نگهداری تو نیکو از عزیز فاطمه 

چونکه باشد میهمانت زاده خیرالنساء

مهمان خود بریدند سر اگر این کوفیان

می بکن مهمان نوازی تو در این دشت بلا

یا حسین بر شیعیانت کن عنایت از کرم

 در ره دین جان فدا سازند با صدق و صفا

در گهت ما جملگی در این شب تار آمدیم

کن تو از لطف و کرم امشب اجابت این دعا

سایه رهبر مکن کم از سر خلق جهان

 چونکه باشد حامی مستضعفین بی پناه

عمر رهبر فزون فرما تو ای پروردگار

تا ظهور حضرت مهدی شه هر دو سرا

لشکر اسلام را نصرت عطا کن از کرم

 تا به لطف تو کنند نابود صدام دغا

جرم ما بسیار باشد ای خداوند کریم

عفو کن عصیان ما حق شهید کربلا

 

.: Weblog Themes By MihanTheme :.
درباره وبلاگ
مجید کمالی نژاد
موضوعات
 
آخرين مطالب
نويسندگان
آرشيو مطالب
صفحات جانبي




تمام حقوق اين وبلاگ و مطالب آن متعلق به صاحب آن مي باشد.