گلایه قرآن

 ... و امّا مردم عامی !

 یکی بندد مرا بر بازوی فرزندش و دیگری آویزدم در گردن  و آن یک هم قطعه ای از من گذارد بر سردر خانه ...  همه از بهر حفظ جان و مال ، بی فهم و بی درک و تاملّی در من .

و  نالند مرا در مجلس سوگ و آنسان فراز گیرند و فرود آیند تو گویی شعر مردگان هستم  و بر سر گور مردگان بر ختم آیاتم شتاب گیرند که گویی ذکر الفاظ تهی از معنی ام و چونان وردی مقدس ..... بی هیچ توجه و تعمقی در من .

برای یمن هر مسکن مرا با آب و با آیینه به آنجا می برند گر چه هر گناه و هر تباهی در آن باشد . کنار هفت سین سفره شان در صف سیر و سماق و سرکه و سنجد به همراه صداق زن به پیش چشم داماد و عروس نقره ای دامن ، کنار هزاران معصیت در پیش چشم نامحرم  به دنبال ساز و آواز و رقص و پایکوبی شان من حاضرم  امّا برای چه ؟

 من از اینان گله دارم  اینان که نور هدایتم را نمی یابند و بیراهه می پیمایند

 

 

 

 

 

/ 1 نظر / 22 بازدید
saeed

نوشته ی تکان دهنده و بسیار اموزنده است